امروز هم 

رو به

راهم

رو به راهی

که مرا 

از تو دور 

میکند

 

: مریم اسحاقی

+ تاریخ  | سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت  | 23:28  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

زن بیش از پیش می داند که تنها عشق،به او امکانِ انکشاف را می دهد ، و وقتی مرد آغاز به درکِ این موضوع نمود که تنها شعور به زندگیِ او نجیب ترین مفهوم را می بخشد هر دو در ژرفا ، جستجوگرِ رابطه ای می شوند که آنان را با هم پیوند می دهد،زیرا عشق برایِ تکمیلِ خویش نیاز به شعور دارد و شعور به عشق.

کارل گوستاو یونگ/روح و زندگی

+ تاریخ  | دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت  | 22:52  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

 صدای  موسیقی ماشین  آنقدر بلند هست که مرا از محرکهای صوتی اطرافم جدا کند و مغزم را در بی توجهی و مستی خاصی ببرد که تنها از پس موسیقی بر می آید. میرسم به آموزشگاه ،دارم وارد کلاس میشوم 14 نفر با شوق یاد گیری  یک زبان جدید  منتظرم هستند. عشقم به زبان فرانسه و قشنگی های  کلماتش و حال و هوای میان حروفش را تا حدی بهشان منتقل کرده ام . غیبتها به ندرت و حضورشان در کلاس به تمامی هست.امروز اما من دوست ندارم همان معلم جدی و پر انرژی باشم دوست ندارم برای هر دقیقه طرح درسی مناسب داشته باشم  که برایشان مفید باشد  آدمم دیگر ! درست مثل بقیه  با یک مانتوی مشکی ساده که یک سگک کوچک طلایی از کمر باریکترش میکند و یک روسری مشکی و یک کیف آویزان روی دوشم....نهایت تلاشم را میکنم و کلاسم تمام میشود.

 امروز حس میکنم یک حجم سنگینی هست که دارد به پرده گوشهایم فشار می آورد  یک نور سفید تهوع بر انگیزی  که چشم هایم را به نابینایی پر رغبت تر میسازد  تا به دیدن   یک وزن سنگینی که  استخوانهای نازک شانه ام را نحیف میکند  .

همه جا را خوب نگاه میکنم  مردم  دارند روزها یشان را با هم  سپری میکنند و شبهایشان را  . همه چیز معمولی! اما  این فشار  یک حجم خالی  دارد مرا به تحلیل میبرد   . دنبال چیزهای خوب میگردم   چیز هایی که از دیدنشان غرق لذت شوم  ، میتوانم  توی خاطره هایم  غرق شوم  صحنه های خیلی زیبا را بردارم و در همان ها زندگی کنم .کم کم علاقه ام و وابستگی ام که به این فرکانس موجود کم شد شاید بتوانم  به یکباره  در یک فرکانس ذهنی دیگر تجسم پیدا کنم. مثلن در یک دنیای موازی دیگر ، خدا را چه دیدی شاید شد، شاید یکی فرکانسهای بی تابی ام را از همان جهان موازی حس کرد و شد رفیق شفیقم.... هیچ چیزی غیر ممکن نیست.

 باید خاطره های خوبم را بر دارم  در همان چند دقیقه بمانم  بهار بشود شکوفه های سیب  از انگشتهایم  بخندند  و زیر زبانم مزه برگ و قاصدک و خاک باشد!

همان یک لحظه ام تابستان هم بشود  شکوفه های انگشتهایم  بریزند و بعد در امنیت خورشید و تابستان بمانم  تهدید و ترس و فقدان و حرمان نباشد شکوفه ها سیب بشوند و من شیرینی سیب باشم  در دهان خداوند ! آن یک لحظه ام  آنقدر وفادار باشد که  پاییز هم برسد  که خزان بشود و من کوچه های زیبا را برای راه رفتن با تو دست نخورده و دنج   نگاه داشته باشم  و کلاغها  مهاجرتشان ابدی بوده باشد  و من از ته دل  مزه آتش و بوی برگهای سوخته پاییزی را دوست داشته باشم  و بعد همان یک دمم  حتی تا زمستان هم برسد و شب های طولانی  تا رسیدن صبح  غرق لذت بوده باشم از مز مزه کردن زندگی  و شکر گزاری ام   را از ناشناس غایبی که مرا ساخته است در  خوب اندیشیدن و خوب زیستن به جا آورم  ...و این کلمات ذبح شده را  از آشفتگی و سر گردانی  نجات دهم و مکتوبشان کنم. آن یک لحظه ام  بهار  داشته باشد و تابستان و پاییز و زمستان و .... باید کمد خاطره هایم را بهم بریزم   ببینم چه چیز بدرد بخوری هست  که مقاومم کند در مقابل آن حجم غریب غربتی  که مرا فرا گرفته  چیزی که کوچکترین و مبتذلترین نامش تنهاییست اما شباهتی به تنهایی ندارد   تو  هستی  عشق هست مهربانی هست  .... اما من در خروار این حجم له کننده گنگ و تسلیم و کمرنگ  میشوم. ... چیزی مثل هوایی که تنهاترین ساکن جزیزه گم گشته تنفسش میکند 

خدا را چه دیدی شاید یکی در جهانی موازی با جهان نسبی و پر از رنج و مادی شده ما  .....

+ تاریخ  | دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت  | 11:51  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

چشم ویروسی!

+ تاریخ  | شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت  | 18:53  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

هیچوقت از خودتان ناامید نشوید. این زندگی شماست. آن را شکل دهید و اگر این کار را نکنید، کسی دیگر اینکار را می‌کند. قدرت نه تنها در میزان تحمل شما دیده می‌شود بلکه در توانایی شما برای شروع دوباره نمود می‌کند. هیچوقت برای تبدیل شدن به آنچه که می‌خواهید باشید دیر نیست. مدام یاد بگیرید، سازگار شوید و رشد کنید. شاید هنوز به مقصدتان نرسیده باشید اما مطمئناً از دیرروز به مقصدتان نزدیک‌تر هستید .

: انجمن روانشناسان نو گرا

+ تاریخ  | شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت  | 15:40  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

نباید اجازه دهی زندگی ات، تو را زندگی کند. در غیر این صورت در چهل سالگی به این نتیجه می رسی که حقیقتاً نزیسته ای.

- اروین یالوم / وقتی نیچه گریست

+ تاریخ  | شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت  | 15:29  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

 

چشمهایت 

 گله اسبهای غمگین  رمیده  است

 و در من

هیچ سرزمینی نمانده که فتح نکرده باشی 

.....

 

برای همین   میگویم بگذار  بخواب روم 

 

آنگونه که برای قدیسه ای رانده شده 

که از گم شدن نمی ترسد 

فرقی ندارد نوری با خود داشته باشد

یا در تاریکی 

با همه  پروانه های میان قلبش 

زنده به گور شود....

+ تاریخ  | جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت  | 11:59  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

+ تاریخ  | جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت  | 1:21  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

+ تاریخ  | جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت  | 0:11  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

چیز بدی نیست جنگ


شکست می‌خورم


اشغالم کنی

 

:لنگرودی

 

+ تاریخ  | پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت  | 23:53  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

برایشان توضیح دهید این خود آنها هستند که جادو می کنند، نه درمانگر و در واقع آنها هستند که به خودشان کمک میکنند.

- اروین یالوم

+ تاریخ  | پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت  | 23:46  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

کار ما دمیدن روح در عقاید خودمان، زندگی خودمان، و زندگی کسانی است که با آنها تماس داریم. کار ما کیش روح به خانه اش است. کار ما افشاندن بارانی از اخگرهاست تا روز را پر کنند، و آفریدن نوری است که با آن بتوانیم راه مان را در شب پیدا کنیم. 

بر گرفته از کتاب "زنانی که با گرگها می دوند" 
به نویسندگی دکتر کلاریسا پینکولا استس

+ تاریخ  | پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت  | 23:44  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

 

 

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦِ ﻳﻚ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﭘﻴﺮ ﺷﺪﻥ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﭙﺬﻳﺮﻳﻢ . - ﺁﻟﺒﺮ ﻛﺎﻣﻮ

+ تاریخ  | پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت  | 23:39  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

تفرد، در مفهوم روانشناسی، مغایر طبیعت است و در قشر جمعی ایجاد وحشت از خلاء می کند و بسا ممکن است که در اثر برخورد با نیروهای جمعی روان از پا درآید.

- کارل گوستاو یونگ / چهار صورت مثالی

+ تاریخ  | پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت  | 13:39  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

همه چیز را فراموش کردم
جز چشم هایت را
که نگاهم در آن ریخته بود
و دست هایم را
که دست هایت در آن
جا مانده است

کاظم واعظ زاده

+ تاریخ  | پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت  | 13:8  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

+ تاریخ  | چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت  | 11:57  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

 

 شاید  این سکوتی که روی گلهایی که خودم کاشتمشان تاب میخورد  بتواند کمکم کند. بی آنکه اتفاق تازه ای   میان لحظه های روزو شب  افتاده باشد  نیاز به کمک دارم! اینرا فقط میتوانم  توی وبلاگ  کهنه اما عزیزم بنویسم  نمیشود که توی مجله آنونس بدهم که  من ! نیاز به کمک دارم. نمیتوانم که از این کارهای احمقانه بکنم  که همیشه برایم خنده دار بوده   ! مثلن با زن همسایه بروم پیش جدید ترین دعا نویس شهر  که به ریشم بخندد  یا   اینکه  زنگ بزنم به  فلان برنامه سایکوژی  و در چند جمله  از خودم بگویم و او از همانجا در چند جمله برایم نسخه بپیچد ! یا مثلا بروم توی کوه داد بزنم  که سبک بشوم  یا  اینکه بروم توی فیس. ب. وک بنویسم  چقدر دلم گرفته است و همه سیصد تا دوستم  برایم کامنتهای متنوع بگذارند و من گوه گیجه بگیرم بد تر و دلم خوش بشود که  صد نه! سیصد تا آدم هستند که میتوانم با آنها حرف بزنم  یا اینکه بروم  پیش مثلن خاله خانم و خواهر خیالی ام راه کار های زنانه بخواهم  از همان راه کارهایی که قدیم تر ها زنها ی  توی کوچه  طراحی اشان میکردند و جوانترها توی خانه اشان پیاده میکردند  یا  چه میدانم  نمیتو انم بروم توی امامزاده ای که شک دارم  چه کسی و با چه نیتی ساخته اش و مثل بقیه دعا کنم!  یا نمیتوانم  گاز ماشین را بگیرم و با دوستهای سر خوشم بروم سیگار بکشم و مشروب بخورم ! نه دوستی دارم و نه این کارها را بلدم ! نمیتوانم که مثل اسب های توی وبلاگم بدوم از همه چیز  که ! ....فقط یک خانواده کوچک اما خیلی حساس دارم که اصلن نمیشود برایشان از این چیز ها گفت  و  کلی شاگرد که من  دوست دارم  تا همیشه فقط برایشان  مادام  توی کلاس بمانم با همه محبتی که به انسانها دارم  ....و یکی دو تا یی دوست .... اما خب فکر میکنم  من حسابی  نیاز به کمک دارم  برای  بر گشتن به زنی که بارزترین ویژگی اش آرام بودنش بود...   برای نگه داشتن مرتب و منظم و متبسم و صامت و ساکت خودم !! در وضعیت های دشوار غیر قابل  توضیح !.... برای  مرتب کردن اینهمه شعر های تکه پاره که از دست و چشم و دلم میریزد ... برای نوشتن اینهمه  نانوشته  ... برای یک شنونده  خیلی خیلی بزرگ و قوی و مهربان ! برای یک دل سییییییییییر حرف زدن  حتی نیاز به کمک دارم   برای پیچ و خم های آشفتگی روح نا آرام ام نیاز به کمک دارم.... عصر شد .... و غروب هم رسید و هوا تاریک شد آنقدر نوشته ام که سر انگشتم بی حس شده  ...  توی world   توی همینجا  هم .... که این ترانه فرانسوی که هی تکرار میکند  regarde  la bas   شده  کرم گوشم ......و لهجه شیرینش  مرا  یاد دلتنگی خوابگاه پر از کلاغ های بزرگ دانشگاه  می اندازد ....نیاز به کمک دارم   برای  جا شدن توی خودم  برای موزون شدن مثل بیشتر این آدم ها  ....برای ناگهان پرواز کردن از همه چیز و همه تجربه ها   برای پوشیدن کتانی هایم  برای رفتن در دل تاریکی و نترسیدن م برای خیلی چیز ها که هیچ ربطی بهم ندارند  برای تحمل کردن قلبم  نیاز به کمک دارم....

+ تاریخ  | سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت  | 20:37  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

+ تاریخ  | سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت  | 8:57  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

+ تاریخ  | سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت  | 8:56  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

 وحشت انگیز ترین کار این است که فردی را به تمامی بپذیریم! اینرا یونگ گفته  یونگ پدر! یونگ حکیم! خب وقتی به تمامی پذیرفتی اش میتواند هر طور که خواست با تو رفتار کند.میتواند دیوانه ات کند  میتواند بخنداندت  میتواند  کنارت راه برود و حرفهای خوب بزند   میتواند دستهایت را محکم بگیرد  یا نه خیلی هم شل بگیرد  ....  میتواند تو را سالها از سقف آویزان نگاه دارد .... میتواند  تو را با بالهای شکسته پر بدهد....  میتواند تو را به تماشای خودش ببرد .... تو را در وانفسای خودت  به صلابه بکشد...  میتواند  کاری کند که از خودت هزار کیلومتر دور شوی  که دیگر نتوانی به خودت باز گردی  و خودش هم در یک جای دوری از خودش  پشت یک عالمه ترس و احتیاط پنهان شده باشد میتواند تو را فریزت کند کم کم....  پذیرفتن آدمها آنهم به تمامی پذیرفتنشان  میتواند تو را به مرگ مکرر دعوت کند ...راست میگویند آدم گاهی باید شبی از عمرش را بیدار بماند و اشتباه هایش را خط بزند !

+ تاریخ  | سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت  | 2:30  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  |