X
تبلیغات

 

 
 
دیشب گابو رفت.

گابریل گارسیا مارکز .برنده جایزه نوبل ادبیات ، مردی با اندیشه های خاص و پدید آورنده سبک ویژه خویش : رئالیسم جادویی.سرطان مدتها بود که   همدم جانش شده بود. تاسف بار است ....اینها وزنه های قرنند ...صد سال تنهایی را چند سال پیش خواندم  توی این کتاب همه چیز  هست  از عشق به مبارزه با بی عدالتی  تا اعماق ذهن یک انسان مدر ن تا تخیل و حقیقت رابطه ها و  فلسفه مرگ و زندگی...

بخشهایی از آن را  مینویسم که از میان مقاله های  قدیمی ام پیدا کردم  که در  در  نشریه موج بیداری چاپ شده بود  از حرفهای آن روزهای خودم در مورد کتاب میگذرم  تنها چند خط از خود کتاب را  مرور میکنم...


" بعد  که نجار قد او را اندازه  میگرفت تا تابوتش را بسازند  از پنجره دیدند  که گل های زرد  رنگ کوچکی از آسمان  میبارد.باران گل های کوچک  به صورت کولاک ملایمی  در سراسر مدت  شب روی شهر می بارید روی بام خانه ها را پوشاند  و جلوی در خانه ها را مسدود کرد  جانورانی که در هوای آزاد می خوابیدند در گل های کوچک غرق شدند"


" چهار سال و یازده ماه و دو روز باران بارید ... مردم با قیافه هایی محنت زده  انتظار می کشیدند  تا پایان باران را جشن بگیرند  اما مدتی نگذشت که مردم عادت کردند  این زمان ها را مقدمه دو برابر شدن باران ! به حساب آورند."

|| | جمعه بیست و نهم فروردین 1393|14:55| پرچین شاه محمدی _ _

ایوان ایوانیچ از این پهلو به ان پهلو شد٬گفت:می آن به آدم دروغ می گن٬آدم دروغ ها رو می بینه و به روی خودش نمی اره در واقع اونها رو تحمل می کنه اون وقت فکر می کنن آدم احمقه٬نمی فهمه٬بعد ناسزاها و تحقیر هارو تحمل می کنه و جرات نمی کنه جانب آدمهای درستکار و ازاده رو بگیره.اون وقت آدم خودش هم دروغ میگه و لبخند میزنه و اینها همه به خاطر یه لقمه نون٬به خاطر گوشه دنج٬به خاطر یک مقام پست و بی ارزش .نه ٬ادم نباید این جور به زندگی ادامه بده.....!    

                                                     بهترین داستانهای کوتاه/انتوان چخوف/مترجم احمد گلشیری

                                              *********

|| | جمعه بیست و نهم فروردین 1393|14:11| پرچین شاه محمدی _ _

چیزهایی هستند که می‌توانند مرا له کنند
مثل صورت‌های بی‌روح
مثل پاکت‌ها
مثل کلوچه‌ها
مثل زن‌های اجیر شده...
مثل کشورهایی که ادعای عدالت می‌کنند
مثل آخرین بوسه و اولین بوسه،
مثل دست‌هایی که زمانی عاشق تو بودند
و تو این‌ها را می‌دانی،
لطفا با من گریه کن.

- بخشی از یکی از نامه‌های چارلز بوکوفسکی
ترجمه‌ی سینا کمال آبادی

|| | پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393|0:25| پرچین شاه محمدی _ _

  دیوارهای خونه ما از هر طرف چسبیده به خونه های دیگه. یعنی فضای خالی اطرافش نیست.اما گاهی وقتها مثل امروز نزدیکای سحر صدای بال بال زدن و جیک جیک های  یه پرنده رو میشنوم.از کجا؟از دیوارهای اتاق خوابمون.هر چی فکر کردم  این پرنده از کجا رفته لای دیوار  نتونستم بفهمم با صدای قشنگش  یه چیزایی میخوند انگار ، خوندن که نه یه جور جیک جیک آهنگین  خواب آلود بودم با تنگ و گشاد کردن مردمکهام  داشتم با اشعه آفتابی که افتاده بود روی موهام بازی میکردم  حس کردم  یه چیزی مثل سر آسیمگی موسیقیایی توی جیک جیک های  پرنده لای دیواری اتفاق افتاد .

.آفتاب کم کم داشت  کامل میشد.  که پرنده  خاموش شد .امیدوارم که پریده باشه.سه تا فنجون میذارم روی میز و بخار خوش بوی چای تازه رو  حس میکنم.بعد توی آیینه به خودم نگاه میکنم و با دست موهای نامرتبمو میارم یه طرف گردنم...

|| | چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393|7:0| پرچین شاه محمدی _ _

|| | سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393|14:23| پرچین شاه محمدی _ _

|| | سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393|14:21| پرچین شاه محمدی _ _


 در روزهای عید بود که بیشتر با مار گریت دوراس از کتابخانه نگار  آشنا شدم. اول کتاب نوشتنش را خواندم. شاید همین باعث شد که دوستش بدارم چون این کتاب  یک چیزی بود مثل وبلاگ  یا مثل دفترچه خاطرات ! از خودش  از کتابها و کاراکترهای  داستنهایش نوشته بود  حس کردم نزدیک هست. حتی فکر کردم  این کتاب را باید میخواندم  یعنی یا من کتاب را  یافته بودم  یا کتاب  من را. خیلی از چیزها همینطورند  فیلم ها  کتابها ترانه ها  میگردند و  درست به کسی میرسند  که باید. علاقمندش شدم و بعد شروع کردم به مرور آثارش.

.اصلن قبلا تر ها  که افکارم  به طرز شدت یافته ای معنوی تر بود! همه چیز را با حکمت میدانستم   حتی ا فتادن یک  برگ از درخت  این اواخر پندارهایم ترک برداشت  اعتمادم به  بخش اعظمی از جهان بینی مختصرم ترک برداشت بی نظمی داشت خیلی چیزها را خراب میکرد... بگذریم ...باید بنویسم  باید ساعتهای متمادی بنویسم  تا  گوشه های  تیز   حسی را که دارم  تحمل کنم  متاسفانه  هیچ وقت بلد نبوده ام با چیزهای دیگر خودم را آرام  کنم  نوشتن هم  بیشتر در خودم فرو میبردم اما چار ه ای نیست،   هان مار گریت! بگذار به زنهای دیگر فکر کنیم .مارگریت  پاریسی  را وقتی بیشتر نزدیک دیدم که  تصویر جوانی ش را روی جلد کتاب دیدم. موهایش را دم اسبی بسته  دستهایش را چفت کرده دور تنش  انگار که خودش را نگه داشته  یک جسارت خنده دار ته چشمهای زنانه اش هست بینی باریک و لبهای کوچک و دو تا گودی عمیق زیر چشمها   خواستنی بود برایم. 

حالا این کتاب شیدایی لل .و. اشتاین  هم برای خودش عالمی دارد .جمله های سر گردان.داستان  زنیست از طبقه بورژواها  با اسم عجیب لل.و. اشتاین.  که مردی که دوستش  میداشت  یک روز در یک تالار رقص با زن دیگری میرود  و لل میماند.

خب همه چیز پیداست  همه چیز تکراری  اما لل  طور دیگری فرو میریزد  یعنی  نمیتواند بپذیرد که ریچاردسون  چگونه آسان با زن دیگری میرود  و لل فقط یک بازیچه بود ه  میگوید  به نحوی دور از انتظار  احساس خستگی میکند  میگوید  برایش ناممکن است  که شرح دهد  چقدر کسالت بار و طولانی است  ...طولانی است  لل .و .اشتاین  بودن!

 میشود دیوانگی اش را درک کرد  جای سخت ماجرا نظاره اش بوده وقتی که باید ریچارد سون را  با زن دیگری تحمل میکرده . کاش یک چیزی بود که کمکش میکرد مثلن  یک ماشین فضایی بود که وقتی میدید تارهای  امید به زندگی  کسی اینطور مرتعش میشود  میآمد پایین و میبردش از اینجا. بی سر و صدا. یا برای چند سال میخواباندش.ولی نیست.

 برای همین لل میرود  . از کجا ؟ از خودش.  حتی از رنجش . حتی از گریه ها یا خنده ها.

 باید به یک چیزی تکیه کند برای  زنده ماندن  برای ادامه دادن و فرار از آنهمه تنهایی  باید امید تازه ای پیدا کند  سالها میگذرد و لل  در حالیکه زن دیگری شده و به سرعت واقعن با سرعت خنده داری ! با  بدفورد هنرمند  ازدواج میکند و نوای ویولون بدفورد  و سه بچه کوچک  تمام اوقاتش را پر میکنند  ادامه میدهد.داستان ادامه دارد لل و اشتاین بودن با نظم سرسام آوری ادامه دارد  اما  خبری از گذشته یا خاطره یا اندوه  یا حرف نیست.تنهایی   همه وجودش را کرخت میکند. اما  قضیه اینجاست  فراموش کردن رنج کشیدن  ، فراموش کردن تحلیل  کردن و فکر کردن ، فراموش کردن بخش بزرگی از قلب و مغز کار ساده ای نیست اما لل انجام میدهد. یعنی رنج  ، خود رنج  کم کم لل را تغییر خواهد داد.باید که نترسد.

|| | سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393|10:45| پرچین شاه محمدی _ _

|| | دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393|18:21| پرچین شاه محمدی _ _

 آدمها دو گروهند .یک عده همینکه حس کنند چیزی از دنیا میفهمند  میروند وسط گود وبا جدیت زندگی میکنند.وای خدای من چه چیزی میتواند  وحشتناک تر از این با جدیت زندگی کردن باشد آنهم برای آدمهای کوچولو. . لحظه هایشان را  نام گذاری میکنند سلایق را پلاکارد میکنند . همه چیز  پر ادعا و مهم !اوه  حتی نمیتوانم با این کلمات نفس بکشم چه برسد توصیفشان کنم. نه ! نه اینکه بد باشند  نه نه اصلن خیلی هم خوب! اصلن دنیا را همین آدم هایی که زندگی را جدی میگیرند اداره میکنند  همین ها که  از همان ر وز های اول که خط و رسم و نوشتن و استدلال شکل گرفت  شروع کردند به محکم زندگی کردن!! وبژگیهای بارزی هم دارند همیشه نگران آینده اند.از پیری و مرگ و هر فقدانی جلو گیری میکنند به تقویم و امضا و سند و اینجور چیزها وابسته اند .  داراییشان را وسعت میبخشند نه توانگریشان را. معشوق هاشان را تربیت میکنند ! نارسیسسم عود کرده اشان  چهره ای فداکار ازشان را در آیینه روزانشان نمایان میکند.

گروه دوم  بر عکس قبلی ها هستند. همیشه دور دنیا زندگی میکنند میشود راحت سر کارشان  گذاشت.. یعنی روی حاشیه ها هستند   مثل همین کبوترهای سر گردان پشت پنجره ای  دا نه ای افتاده باشد پشت پنجره میخورند  نباشد همانجا مینشینند  به تماشای در خت و باد و کوچه. بر عکس این مرغ های محافظت شده پر ادعا! گفتم محافظت شده یاد فریبا وفی افتادم  در یکی از کتابهایش  نوشته بود زنها دو گروهند محافظت شده ها و محافظت  نشده ها!   توی خیابان که راه میرفتم  انتخاب میکردم میگفتم  این محافظت شده است آن یکی نه  !  

گروه دومی ها  سبک زندگی میکنند چون همه آدمها را دوست دارند  حتی متنفر بودن را بلد نیستند   بلد نیستند  حتی برای  خودشان یک دوست  محکم دست و پا کنند  چه برسد به اینکه شبیه  جدی ها  زندگی کنند. گروه دومی ها  کارشان راه رفتن است  رفتن و رفتن و رفتن   هی دور خط زندگی راه میروند  یک پا جلو یک پا عقب  ...دستها در هوا سر گردان ...نگاهشان کنی  از ظاهرشان  پیداست پریده رنگند  هراسان از هر چیز  در حال پریدن  نه توانایی غذا خوردن دا رند  نه  قرار یک جا نشستن   .....اسباب تفریح جدی ها گروه اولی ها   یک فووت کوچک  از همان حاشیه پرتشان میکند از همان حاشیه زندگی پرتاب میشوند   .... توفکر میکنی پرتاب که شدند پرنده میشوند  یا فرشته ؟یا باد کنکی شاد؟نه ! آن کسی که دنیا را ساخته 

همینها را هم با ریسمانهایی نازک چسبانده به زمین . طفلکی ها  پرتاب که میشوند همانجا آویزان میمانند ....... نه باد کنک میشوند نه فرشته .......


|| | یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393|17:5| پرچین شاه محمدی _ _

|| | یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393|12:59| پرچین شاه محمدی _ _

. دو شیشه آب معدنی را میگذارم توی بالکن.یادم می افتد که  جایی خوانده ام  که اگر محتویات  جمجمه یک انسان را خالی کنند ، به اندازه دو شیشه آب معدنی جا میگیرد. فقط همین!

 پس اینهمه رفتار و افکار و سلوک و پیچیدگی فقط در حجم دو بطری خلاصه میشود!همه آن 100 بیلیون نورون عصبی و یاخته ها و ...فقط دو تا بطری! و به آدمها نگاه میکنم  با این همه تفاوت و فکر میکنم ریشه همه این تفاوتهای سلوکی، همین دو تا بطری ناقابل باشد   و ضعف و قدرت مواد داخل این دو بطری و میزان توانایی و ماندگاری مواد داخلی!گفتم عادتها ! ممم ......مثل همین عادت به نوشتن  که اجتناب نا پذیر شده ، که حتی امروز که چشم های به دلیل یک کار احمقانه و  مضحکی از سمت من  که  شر حش  از حوصله این جا خار ج است !کمی ضعیف شده و  حروف را به سختی میبینم  اما نمیتوانم که ننویسم  چون در غیر اینصورت محتویات دو بطری آب معدنی ام بیشتر بهم میریزد و من نمیتوانم با جمجمه ای که  مواد داخل بطری هایش در حال انهدام است  متعادل بمانم پس په  سختی مینویسم و این صفحه لپ تاپ را کج میکنم  که اشعه آزار دهنده اش کمتر چشمه هایم را کدر ! کند! 

آدم گاهی به یک چیز عادت میکند خیلی هم سخت یعنی  کلی انرژی و زمان صرفش میشود  که به چیزی با حالتی عادت کند ، عادت که کرد انجام دادن آن کاریا  قرار گرفتن در آن حالت برایش  با آسودگی همراه میشوذ حتی  گاهی  اعتیاد فکری پیدا میکند به چیزی  و وای به لحظه ای که ببیند دنیا  غیر از آن چیزی ست که  به آن عادت کرده آنوقت یا باید فرو بپاشد یا ترک عادت کند باید تمام محتویات  بطری ها را تغییر بدهد  مثلن نمیشود که بطری  ای را که آبش سرخ شده  با یک لحظه یا یک روز سفید کرد ! نمیشود ......

.بدتر اینکه یک جایی باشد که مثلن  بگویند  مغز های سرخ حق حرف زدن ندارند یا  مغز های بنفش  باید سفید باشند  چه کار میشود کرد؟ شاید با ماندن و  ماندن و ماندن و مواجهه مکرر با یک  دنیایی متضاد با رنگ مغزی کم کم رنگ مغزش هم تغییر کند.....شاید  یک روند غم انگیزی هست که  همین موجود بیچاره ای که  دو تا بطری ناقابلش  سرخ شده  وبوی گل سرخ میدهد با  ماندن در یک محیط ضد سرخی! رنگ ببازد  کمرنگ و کم رنگ تر بشود و شعر هایش را قورت بدهد،   هر بار که خواست رفتاری از سر سرخی انجام بدهد با دیدن  پرچم های توقف! و تابلوهای  ایست! ببیند که  تنها کاری که از دستش بر می آید اینست که شیشه های آب معدنی سرخش را  در خودش دفن کند یا بگذارد محیط  تا هر جا که میتواند بتازد و نابودش کند ..

 آدم دستش به نزدیکترین حسش نرسد!!!!!!

آدم دستش به نزدیکترین حسش نرسد یا برسد و نخواهد که دست بزند یا حتی  نتواند آنها را از کاسه مغزش در بیاورد  و بشورد و دوباره از آب زلال  پرش کند ! 

 

 آنوقت حمل کردن همین دو تا بطری  توی استخوانهای نازک جمجمه و چند تا پرنده توی قلب  بی هیچ وابستگی دیگری به کره زمین  با همه سبکی اش  دشوار میشود و تلخ!

|| | شنبه بیست و سوم فروردین 1393|11:27| پرچین شاه محمدی _ _

|| | چهارشنبه بیستم فروردین 1393|14:10| پرچین شاه محمدی _ _

|| | دوشنبه هجدهم فروردین 1393|18:0| پرچین شاه محمدی _ _

|| | دوشنبه هجدهم فروردین 1393|17:23| پرچین شاه محمدی _ _

اینهمه سال که مسیر خانه مان  را یکطرفه کرده اند نمیدانستم که میتوانم به جای آنهمه پیاده راه سر بالایی را طی کردن با اتوبوس هم بیایم، در روزهایی که ماشین نمیبرم.این کشف بزرگ را مدیون نگارم! 

از دختری که کنار خیابان ایستاده بود پرسیدم :"اگه بلیط نداشته باشم چقدر پول باید بدم به اتوبوس ؟ "

که بعدا  وقتی سوار شدم  معطل نکنم  گفت دویست تومان .پر از انرژی بود و لبخند ،حوالی بیست ساله .همزمان سوار میشویم. جا نیست . یک لحظه سرم گیج میرود  اما از بچگی از اتوبوس سواری لذت میبرم خیلی! حس میکنم در چند لحظه کوتاه میهمان آدمها میشوم  در یک وسیله بزرگ با مزه ای که روی خیابانها سر میخورد و پنجره های بزرگ دارد .دستم را به سختی به یکی از میله های بالای سرم قفل میکنم .بعضی از زنها دارند با هم حرف میزنند.بالای پله ها درست مقابل من یکی ایستاده که پشتش به من است. 

از این مانتوهای خردلی چروک پوشیده با یک شال هزار رنگ نازک نخی و یک گل سر از این مسخره ها  که چند سال است مد شده و هیچ زیبایی ندارند و آدم شبیه دلقک  کله گنده میشود !را هم به موهایش زده ، با همه اینها و سلیقه متضادمان چقدر در کنارش احساس آرامش میکنم . در کنار او و آن پیر زنی که نشسته و زانوهایش را میمالد و آن دیگری که پشت سرم دارد با موبایل راجع به مدل مانتو با کسی بحث میکند .نمیدانم چه حسی.... شاید  هم آرامش نیست مثل موجود ترسیده بی خون و نور شده ام انگار در یک لحظه !

  شاید آنجا حس میکنم  گاهی چقدر خوب است در مجموعه زنها قرار بگیرم  حس میکنم همین روسری هزار رنگ را با همان حالتی خریده که من شال سبزم را خریدم  این مانتوی خردلی را هم همانطور در اتاق پرو پوشیده که من مانتوی سیاهم را....  یک حس کهنه فراموش شده دور ماندگی از هم نوعانم  از حرفهای بر اساس جزئیات  از گریه ها و خنده ها و جزئیا ت و جزئیات و جزئیات...

لبخند میزنم به روسری مهربانش!

 روسری میشود خواهر ی که دوست دارد  وقتی از اتوبوس پیاده شد  تمام راه را پرواز کند تمام راه را  اوج بگیرد...از فضای امن خواهریشان پیاده میشوم .... در خیابان سردم میشود .

|| | دوشنبه هجدهم فروردین 1393|16:58| پرچین شاه محمدی _ _

هراس از هر موقعیتی!

هراس از هر چیز تازه ای!

هراس از هر مجموعه ای!

هراس از همه چیز و هیچ چیز!

هراس از بودن !

از بودن 

چرا  گاهی تمام این اپیزودها

تمام این چیز های معمولی طاقت فرسایند؟فرساینده  جانند و طاقت از دل بی پوست میبرند؟

مرا در مهربانی بر گها بخواب ببر 

در چیزی مثل غلاف میلین بپوشان  آخر این لباسها  هر چقدر هم که میپوشم نمیپوشانندم 

مرا در سادگی بچه ها بخندان

در سکوت ابرها رستگار کن

در وانهادگی لحظه ها....رها کن

آدم گاهی قدرت روبرو شدن با حتی یک نفر را هم ندارد چه برسد به مجموعه های دشوار....



|| | یکشنبه هفدهم فروردین 1393|14:35| پرچین شاه محمدی _ _

 پرنده کوچک دیر آشنا فقط  میتوانست بر شاخه های در خت خودش  آرا م بگیرد  اما هر بار که نزدیک در خت شد  دید صاعقه ای   بر درخت نازل میشود و در خت به خوشحالی به صاعقه نا همگون سر خم میکند پس بنا را بر این گذاشت تا از درخت دور باشد، اما نتوانست .

هی دور درخت عزیز بال زد ...هی بال زد.... خسته شد ،اما ادامه داد بالهای ناتوانش از پرواز مداوم  و چشمهایش از باز ماندن و نخوابیدن خسته و در مانده   همانجا در هوای نگاه درخت ماند .

هر بار که خواست لحظه ای غنودن را بر تن و جان و روح خود به ارمغان آورد  رفت تا بر شاخه ای از شاخه های سست درخت بنشیند اما ...صدای صاعقه بر شاخه ها  جاری ، نگاه صاعقه  بر آوازهای درخت مستولی ، بوی صاعقه بر آشیان  پرنده ها سایه گستر بود!  

هر بار نزدیک شد در پس هر بوسه  ،درخت ترسیده،  رنگ میباخت  و پرنده نا امن ترین  جاندار هستی بود...

درخت از  تقدیر! حرف میزد و ریشه میگستراند و پرنده فقط نگاهش میکرد  . 

بهار که رسید پرنده با همه دوست داشتنش   پرید  و درخت بهاری تازه تر را  به شادی جشن گرفت و تصویر آشفتگی  پرنده را برای صندلی پیری  یاد گاری بر داشت.

|| | شنبه شانزدهم فروردین 1393|11:23| پرچین شاه محمدی _ _

|| | شنبه شانزدهم فروردین 1393|9:19| پرچین شاه محمدی _ _

  1. ▬▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
    ما تماشاچیانی هستیم
    که پشت درهای بسته مانده ایم!
    دیر امدیم!
    خیلی دیر...
    پس به ناچار...
    حدس می زنیم،
    شرط میبندیم،
    شک میکنیم...
    و آن سوتر
    در صحنه
    بازی به گونه ای دیگر در جریان است...!
|| | شنبه شانزدهم فروردین 1393|8:56| پرچین شاه محمدی _ _

در اتاق بزرگی که پنجره های بلندش رو به خیابان در ختی! باز میشد نشسته بودم .نگار از آنهمه پله طبقه پایین به بالا آمد و گفت: شما برای دو چرخه سواری  توسط یک نفر دعوت شدید! گفتم کی؟گفت خودم!کتاب شیدایی لل و اشتاین رو بستم و راهی شدم. سالها قبل دو چرخه سواری کرده بودم و حدس میزدم که مهارتم مثل اسکی کردنم  تقلیل یا فته باشد. اما همان یکی دو دقیقه اول توانستم برانمش.

خیابان های بلند کم عابر ، در ختهای بلند زیاد ،و بر گها و شکوفه های باران زده  کم کم سرعت میگرفتم .چقدر لذت میبرم از چیز های ساده .هر چه ساده تر قشنگتر.دوست داشتم همانطور برانم .همراهانم که رفتند باز هم ماندم  .مادری کردن بی وقفه ،حرفهایی که با خودم زده بودم ، ، همه با رکاب زدن هایم بهم میخوردند،هوا میان موهایم جریان داشت   کودکی شده بودم  که گویی با در خت و کوچه و باران و خاک الفتی دیرینه دارد .آنسوتر هم خانه آیدای شاملو بود . نزدیکش که میشدی انگار شاملو با آن صدای گرم و خش دارش داشت آیدا را   با شعر هایش  میپوشا ند.کاورش میکرد .

روز بعد خواستیم به دیدن خانه شاملو برویم که میگویند همیشه به روی مردم باز است. عصر گاه سیزده به در بود. زنگ در خانه اش را زدیم. انگار که از پشت پرچین گریه آمده باشد  مکثی کرد و با بغض گفت : بچه ها من امروز حال و حوصله  ندا رم، ولی اگر میخواهید... که دوستم حرفش را قطع کرد و گفت : نه نه اصلن !  در فرصت بعدی  حتمن ...و آمدیم  اا ما میشود  حال آیدا را حدس زد در یک عصر گاه سیزده فروردین در هجوم آنهمه تنهایی !بدون بزرگ مردی چون شاملو.....

...  چرا که  سعادت را جز در قلمرو عشق نشناخته است

عشقی که به جز تفاهمی آشکار نیست

بر چهره زندگانی من

 که بر آن هر شیار

از اندوهی جانکاه  حکایتی میکند 

آیدا لبخند آمرزشی است

 نخست دیر زمانی در او نگریستم 

چندان که چون نظر از و ی بر گرفتم

در پیرامون من

همه چیزی به هیات او در آمده بود

آن گاه دانستم 

مرا دیگر از او گریزی نیست....


|| | جمعه پانزدهم فروردین 1393|1:31| پرچین شاه محمدی _ _