گردنم منتظر حلقه ی دستان تو بود
بر سر چشمه ی خواب
لیک دیدم به دو چشم نگران
دست های تو گذشت،
همچو آبی که روان بود، به سوی دگران!

 

 

- اسماعیل شاهرودی

 

+ تاریخ  | پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت  | 1:31  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

+ تاریخ  | سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت  | 10:44  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

+ تاریخ  | سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت  | 10:22  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

من به حقیقت نیاز دارم و کمی آسپرین

 

فرناندو پسوا

+ تاریخ  | دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت  | 14:1  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

گاهی یه اسپاسم عضلانی شدید  میشه یه دوست خوب و وفادار!  مجبورت میکنه  نتونی تکون بخوری   نتونی راه بری  یا به خیلی چیزا فکر کنی  کتابهاتو میچینه کنارت  و هر چی بهش میگی برو نمیره .مرکز ثقل کمرت رو میگیره  و یه جوری میکوبدت به تنهایی که مجبور شی هی کتاب بخونی  هی کتاب بخوری  هی کتاب قورت بدی  تا مغزت فلج بشه! گاهی یه اسپاسم عضلانی شدید  وقت شناس تر از هر دوستی  خودشو بهت میرسونه!

+ تاریخ  | یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت  | 13:51  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

مثل همه ی تصویرهایی که تاکنون فراموش‌مان کرده‌اند
گاهی از منظر چشم جهان دور می‌شویم
راه بهشت از گردنه‌های سخت می‌گذرد
نازنین!
برایت شعری گفته‌ام که
به مرثیه‌ای برای خودم تبدیل شده است

 

 

 

- پروین سلاجق%:/.-3C/p>

+ تاریخ  | شنبه چهارم مرداد 1393ساعت  | 13:44  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

 

  یک جای بکری بود میان جاده پیچ در پیچ طارم که برادرچشم خاکستری ام پیشنهاد داده بود برویم.رودخانه خروشان و زیبا یی هم داشت و سنگهای زیبایی که در بستر رود بودند همان لحظه اول پاهایم را در خنکای آبی اش بردم و روی سنگهایش راه رفتم  بعد دیدم باید مقداری از آنهایی که دوستشان دارم را بردارم  یک سبد  پر از سنگ کردم و آوردم خانه  تا مدتها جزء دکور خانه امان بودند  دست کشیدن به سطحشان آرامم میکرد  این ذرات ریز استرس را از روی پوست ام میراند .

هنوز هم دارمشان  توی بالکن .کنار لاکی و قناری ها .

دارم با خودم فکر میکنم  چه میشود  آدم یک سنگ صبور داشته باشد .سنگی که در افسانه ها و اسا طیر هست...تو برایش حرف میزدی .. وقتی دلت قدر دریا ها میگرفت  ،, وقتی از دیگران سراغ صبوری و آرامش در گذشته ات را میگرفتی! وقتی میدیدی گاهی مثل بید میلرزی و هیچ شاخه خالی نیست که بیاویزی اش.....وقتی مدام میپرسیدی آرامش من کجاست؟ وقتی از رانندگی مردم  از رفتارهای خود بینانه  از بی فرهنگی از جنگ از فقر از درد های شخصیتی یا اجتماعی یا بدتر از آن دردهای روحی زخم هایی که توان باز گویی  اش را به آدمها نداشتی .... برایش حرف میزدی میشنید  امن و ساکت و صبور و فهیم   !بعد چقدر سبک میشدی  کوله بارت سبک میشد، زخم هایت هوا میخورد، میرفتی جلوی آیینه موهایت را میبافتی با دقت  ، پیراهن تابستانی حریری ات را میپوشیدی  با یک ذهن باز به گستردگی دشتی فراخ و سبز اندیشه هایی را که دوست میداشتی سیر میکردی  از پریشانی و زیبایی نقاشی های دالی به بیماری انزوای دوراس ، از رهایی و سادگی بوبن  به چالش های بن بست مانده هدایت  از قدرت باوری روحی وین دایر به فلسفه دکارت  از آنسوی فیزیک !هرمان هسه  به کوچه پس کوچه های مارکز ، از زمان از دست رفته  مارسل پروست  به رمانیتیسم طعم لواشک لامارتین ، از پنجره  خانه قصه های ویکتور هوگو به پایان نامه ناتالی ساروت  استاد اسد الهی ! میرسیدی. فنجان بزرگ قهوه را میگذاشتی روی سنگ صبور امن و قوی و هر دو با هم در ابدیت کائنات  با تصویری زیبا ثبت میشدید...

تصویر ی زیبا در کائنات بودن هم عالمی دارد   حتی اگر کوچکترین ذره باشی  هم میتوانی بزرگ باشی  باید از هر چیزی که رنگ حقارت و چندش و خفقان و زوال داشته باشد دوری کنی  دوری کنی  دوری کنی ....دوری کردن میتواند یک  ورقه ژلاتینی از خودش ترشح کند  که تو را توی خودش گرمتر نگاه دارد   میتواند پیله تازه تر اما بزرگتری باشد  که خالی از هر کوچکی و بی ارزش بودنی باشد پیله ای که تو را به تماشای محو شدن خودت نبرد  .آدم پیله اش را که شکست  باید پرواز کند  مجال پرواز که نبود باید بر گردد توی پیله  .جا  اگر نشد توی پیله  قبلی؟!!! نه پیله ؟ نه پرواز ؟.....

 

+ تاریخ  | شنبه چهارم مرداد 1393ساعت  | 12:4  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

+ تاریخ  | جمعه سوم مرداد 1393ساعت  | 18:40  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

+ تاریخ  | جمعه سوم مرداد 1393ساعت  | 18:34  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

+ تاریخ  | جمعه سوم مرداد 1393ساعت  | 18:33  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

+ تاریخ  | جمعه سوم مرداد 1393ساعت  | 18:25  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

بی آنکه بدانی حرف زده ای
بی آنکه بدانی زنده بوده ای
بی آنکه بدانی مرده ای.
ساعت را بپرس کمکت می کند
از هوا حرف بزن کمکت می کند
نام مادرت را به یاد بیاور
شکل و تصویر کسی را

سریع! از چیز کوچکی آغاز کن
مثلا رنگ ها مثلا رنگ زرد
سبز، اسم چند نوع درخت
به مغزی که نیست فشار بیاور
فصل ها را، مثلا برف
سریع باش، سریع
چیزی برای بودنت پیدا کن، دور بردار
ممکن است بقیه ی چیزها یادت بیاید
سریع! وگرنه
واقعا
به مرگت
عادت، کرده ای.

- شهرام شیدایی

+ تاریخ  | جمعه سوم مرداد 1393ساعت  | 0:6  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

 

 گاهی اوقات  ( چه کلمه آویزان شل ول و بی انگیزه ای) ،* بعضی وقتها*  بگویم بهتر است...اوهوم بعضی وقتها  و البته بیشتر وقتها  گوشه هایش تیز میشود . از پوستم میزند بیرون   از چشمها یا پیشانی ام  از قلبم یا قفسه سینه و نو ک انگشتهایم  از شانه هایم  حتی  ، طوریکه نمیتوانم  کیفم را روی دوشم بیندازم و مثل تمام  عمر بعد از مدرسه ام  با کیف آویزان روی شانه ام  توی زندگی به نرمی سر بخورم .

در همان  بعضی وقتها  در همان  بیشتر وقتها  هیچ چیز کافی نیست  ، هیچ چیز  امن نیست  همه چیز سطحی و احمقانه است  و لذت بردن ، باریست که سایه های روان را به پوشالی بودن میکشاند  ..

. در همان بعضی وقتها  دوست دارم فقط در آغوشت بشینم وتو دستهایت را چند دور ، دور تنم  بپیچانی و بپیچانی و یگانگی از میان من و تو و صندلی چوبی چون پیچکی زاینده رشد کند و تمام دیوارها را به خود بیالاید  و آنچنان فشار آورد  که تمام دیوارهای جهانی  که تنها مانده  زیر فشارهایش  منفجر شود و پشت همه این دیوارها آفتابی تازه بدمد  که توانایی گرم کردن  من و  تو و گلها و حشرات و حسرتهای همه موجودات را  داشته باشد ..............

گوشه هایش که تیز میشود  به تمام اینها که با یک کتاب به همه چیز مطمئنند   به همه آنها که با سنگینی اشان آرامند  به آنها که که رفتن را خوب بلدند  به آنها  که در همهمه لحظات خبری از پوچی نمیگیرند  غبطه میخورم   بعد هر  حشره ای که خواب نما شده باشد  با چشم من تصادف میکند   و هر قاصدکی که فصلش را گم کرده باشد از دست جدا شده از تن من  خبر از راه میگیرد ...

گوشه هایش  که تیز میشود و از پوستم  میزند بیرون   ، ساعت فلج میشود  ثانیه ها لکنت میگیرند و من به بعد چهارم بودن زمان  میخندم  نمیفهممش و هر چیزی که بر میدارم  هی از دستم می افتد  و به جاذبه هم میخندم  و به نیوتون که اگر جاذبه را  کشف نمیکرد آیا راحت تر بود یا نه؟آیا برای رسالتی اینجا بود  یا تنها قانون تمایل چندش آورمان به بقا  !به چنین بقای بیرنگ و بیصدا  باعث شد که  چیزی مثل جاذبه را کشف کند؟!...

گوشه هایش که تیز میشود  نمیتوانی تحملم کنی  اما میکنی  برای همین  دور یک میدان ده بار میچرخم  برای همین دوستی را که تلاش به صممیمیت بیشتر دارد را که میبینم مسیرم را کج میکنم،  که شاگردم را که میبینم  گوشی را بر میدارم از کیفم که فکر کند مشغولم و بار سنگین سخن گفتن را تحمل نکنم   که تمام تلاشم را میکنم  که تنها باشم   که یک جوری تحملش کنم  که بگردم و چیز های خوب ماندنی را در ولوله  زندگی بیابم  که زیبا باشند که به راستی و حقیقت  زیبا باشند و زیبایی نور کوچکی باشد  که نگاه مکدر شده ام را  آرام کند....

گوشه هایش که تیز میشوند باید آنقدر لابلای کتابهایم بگردم  آنقدر از شلوغی حذر کنم  آنقدر خودم را به ورطه بکشانم که کار را یکسره کنم  

گوشه هایش  که تیز میشوند  ، حجم نهان اش پیدا میشود  و تارهای عنکبوت  همه اتاقهای دوست داشتنم را  تاریکخانه میکند.........

+ تاریخ  | پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت  | 11:7  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

امروز هم 

رو به

راهم

رو به راهی

که مرا 

از تو دور 

میکند

 

: مریم اسحاقی

+ تاریخ  | سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت  | 23:28  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

زن بیش از پیش می داند که تنها عشق،به او امکانِ انکشاف را می دهد ، و وقتی مرد آغاز به درکِ این موضوع نمود که تنها شعور به زندگیِ او نجیب ترین مفهوم را می بخشد هر دو در ژرفا ، جستجوگرِ رابطه ای می شوند که آنان را با هم پیوند می دهد،زیرا عشق برایِ تکمیلِ خویش نیاز به شعور دارد و شعور به عشق.

کارل گوستاو یونگ/روح و زندگی

+ تاریخ  | دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت  | 22:52  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

 صدای  موسیقی ماشین  آنقدر بلند هست که مرا از محرکهای صوتی اطرافم جدا کند و مغزم را در بی توجهی و مستی خاصی ببرد که تنها از پس موسیقی بر می آید. میرسم به آموزشگاه ،دارم وارد کلاس میشوم 14 نفر با شوق یاد گیری  یک زبان جدید  منتظرم هستند. عشقم به زبان فرانسه و قشنگی های  کلماتش و حال و هوای میان حروفش را تا حدی بهشان منتقل کرده ام . غیبتها به ندرت و حضورشان در کلاس به تمامی هست.امروز اما من دوست ندارم همان معلم جدی و پر انرژی باشم دوست ندارم برای هر دقیقه طرح درسی مناسب داشته باشم  که برایشان مفید باشد  آدمم دیگر ! درست مثل بقیه  با یک مانتوی مشکی ساده که یک سگک کوچک طلایی از کمر باریکترش میکند و یک روسری مشکی و یک کیف آویزان روی دوشم....نهایت تلاشم را میکنم و کلاسم تمام میشود.

 امروز حس میکنم یک حجم سنگینی هست که دارد به پرده گوشهایم فشار می آورد  یک نور سفید تهوع بر انگیزی  که چشم هایم را به نابینایی پر رغبت تر میسازد  تا به دیدن   یک وزن سنگینی که  استخوانهای نازک شانه ام را نحیف میکند  .

همه جا را خوب نگاه میکنم  مردم  دارند روزها یشان را با هم  سپری میکنند و شبهایشان را  . همه چیز معمولی! اما  این فشار  یک حجم خالی  دارد مرا به تحلیل میبرد   . دنبال چیزهای خوب میگردم   چیز هایی که از دیدنشان غرق لذت شوم  ، میتوانم  توی خاطره هایم  غرق شوم  صحنه های خیلی زیبا را بردارم و در همان ها زندگی کنم .کم کم علاقه ام و وابستگی ام که به این فرکانس موجود کم شد شاید بتوانم  به یکباره  در یک فرکانس ذهنی دیگر تجسم پیدا کنم. مثلن در یک دنیای موازی دیگر ، خدا را چه دیدی شاید شد، شاید یکی فرکانسهای بی تابی ام را از همان جهان موازی حس کرد و شد رفیق شفیقم.... هیچ چیزی غیر ممکن نیست.

 باید خاطره های خوبم را بر دارم  در همان چند دقیقه بمانم  بهار بشود شکوفه های سیب  از انگشتهایم  بخندند  و زیر زبانم مزه برگ و قاصدک و خاک باشد!

همان یک لحظه ام تابستان هم بشود  شکوفه های انگشتهایم  بریزند و بعد در امنیت خورشید و تابستان بمانم  تهدید و ترس و فقدان و حرمان نباشد شکوفه ها سیب بشوند و من شیرینی سیب باشم  در دهان خداوند ! آن یک لحظه ام  آنقدر وفادار باشد که  پاییز هم برسد  که خزان بشود و من کوچه های زیبا را برای راه رفتن با تو دست نخورده و دنج   نگاه داشته باشم  و کلاغها  مهاجرتشان ابدی بوده باشد  و من از ته دل  مزه آتش و بوی برگهای سوخته پاییزی را دوست داشته باشم  و بعد همان یک دمم  حتی تا زمستان هم برسد و شب های طولانی  تا رسیدن صبح  غرق لذت بوده باشم از مز مزه کردن زندگی  و شکر گزاری ام   را از ناشناس غایبی که مرا ساخته است در  خوب اندیشیدن و خوب زیستن به جا آورم  ...و این کلمات ذبح شده را  از آشفتگی و سر گردانی  نجات دهم و مکتوبشان کنم. آن یک لحظه ام  بهار  داشته باشد و تابستان و پاییز و زمستان و .... باید کمد خاطره هایم را بهم بریزم   ببینم چه چیز بدرد بخوری هست  که مقاومم کند در مقابل آن حجم غریب غربتی  که مرا فرا گرفته  چیزی که کوچکترین و مبتذلترین نامش تنهاییست اما شباهتی به تنهایی ندارد   تو  هستی  عشق هست مهربانی هست  .... اما من در خروار این حجم له کننده گنگ و تسلیم و کمرنگ  میشوم. ... چیزی مثل هوایی که تنهاترین ساکن جزیزه گم گشته تنفسش میکند 

خدا را چه دیدی شاید یکی در جهانی موازی با جهان نسبی و پر از رنج و مادی شده ما  .....

+ تاریخ  | دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت  | 11:51  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

چشم ویروسی!

+ تاریخ  | شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت  | 18:53  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

هیچوقت از خودتان ناامید نشوید. این زندگی شماست. آن را شکل دهید و اگر این کار را نکنید، کسی دیگر اینکار را می‌کند. قدرت نه تنها در میزان تحمل شما دیده می‌شود بلکه در توانایی شما برای شروع دوباره نمود می‌کند. هیچوقت برای تبدیل شدن به آنچه که می‌خواهید باشید دیر نیست. مدام یاد بگیرید، سازگار شوید و رشد کنید. شاید هنوز به مقصدتان نرسیده باشید اما مطمئناً از دیرروز به مقصدتان نزدیک‌تر هستید .

: انجمن روانشناسان نو گرا

+ تاریخ  | شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت  | 15:40  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

نباید اجازه دهی زندگی ات، تو را زندگی کند. در غیر این صورت در چهل سالگی به این نتیجه می رسی که حقیقتاً نزیسته ای.

- اروین یالوم / وقتی نیچه گریست

+ تاریخ  | شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت  | 15:29  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  | 

 

چشمهایت 

 گله اسبهای غمگین  رمیده  است

 و در من

هیچ سرزمینی نمانده که فتح نکرده باشی 

.....

 

برای همین   میگویم بگذار  بخواب روم 

 

آنگونه که برای قدیسه ای رانده شده 

که از گم شدن نمی ترسد 

فرقی ندارد نوری با خود داشته باشد

یا در تاریکی 

با همه  پروانه های میان قلبش 

زنده به گور شود....

+ تاریخ  | جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت  | 11:59  نویسنده |  پرچین شاه محمدی  |