آدم  ها که تبدیل میشوند به آدم بزرگ! خصوصیاتی ویژه پیدا میکنند  یکی از همین خصوصیات اینست که  چون به خیلی چیزهای تازه تر فکر نمیکنند  یا  با آزمون و خطا یا به قول خودشان تجربه و سنت و ... رسیده اند دیگر به سمت راههای دیگر  نظر نمیکنند  همه چیز برایشان خیلی محکم و مودب و جدی است. از منصب و شغل و مقام  بگیر تا جایگاه اجتماعیشان .

خنده دارترند وقتی جامعه هیچ جایگاه  ثابتی در فلسفه  فردی یک انسان کامل ندارد اما آنها در همین جزیره آشفته برای خودشان جایگاه هم تعریف میکنند. آدم هایی که مثل من مبارزه میکنند با خودشان که تبدیل نشوند و همان کودکی و دیوانگی و سراسیمگی را به آدم بزرگ بودن تر جیح میدهند   همیشه در معرض ریسک اند.

چرا؟ به همان دلیلی که در خطوط اولم گفتم مثلن یک آدم بزرگ مار گزیده از سیاه و سفید میترسد ... پس یکهو رنگی میشود  با همه رنگی است  همه را میخواهد رنگی ببیند در رنگها غلت میزند  حتی خودش را میفریبد سفید را که میبند  میگوید یک جور زرد پریده رنگ است و سیاه را هم اصلن نمیبیند   میشود یک موجود رنگی که در رنگهای دیگر  حل میشود.

 اما یکی که آدم بزرگ  نشده  و مار گزیده هم شده ممکن است بگذارد بازهم یک مار بزرگ  پیتون نیشش بزند و با خودش بگوید  همه ریسمانها که مار نیستند  همانطور که همه مارها ریسمان نیستند تازه ممکن است وقتی مار ریسمانی اش دارد خونش را میمکد تا قوی تر شود  آدم بزرگ نشده  با بیقراری و عشق مارش را ببوسد و بگوید  ریسمان عزیزی که از قلب من میگذری..... ریسمان عزیزی .....خب خیلی چیزها در  دنیا هست خیلی چیزها...آدم های بزرگ آدم های غیر بزرگ ....آ اول آ غیر اول ...ب آخر ب  غیر آخر ... مارها ... آدم ها ... فیل ها...بائو با بها .... قطارها.... جاده های بی انتها....سنجاقک ها ...چوبها....چاه ها ...تنهایی ها ... لبخند ها ...سربازها ... تفنگ ها... بوسه ها.... قبرها....فرشته ها ... نانوایی ها.....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 14:28 توسط پرچین شاه محمدی |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 14:0 توسط پرچین شاه محمدی |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 13:59 توسط پرچین شاه محمدی |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 10:42 توسط پرچین شاه محمدی |


  آنهایی که در ظاهر زندگی آرام تر  یا بگذار یک کلمه اتو کشیده بگویم  که مثل تنها لباس تا شده میان تلمبار پیراهن های پرتاب شده در اعماق کمد دارد خودنمایی میکند در پستوی ذهنم : اوهوم زندگی مقبول تر! ی دارند عمق رنجهایشان بیشتر است. چرا؟ خب شاید دلیلش این باشد که در یک دریای آرام یا یک دریاچه راکد پرتاب یک سنگریزه چنان پیداست که هیچ شباهتی با پرتاب و انعکاس پر تاب همان سنگریزه در یک سیلاب را ندارد همان سنگریزه را پرتاب کن در یک سیلاب پریشان اصلن دیده نمیشود در همان فاصله دست تو تا سطح آب  گم میشود  اما این دریاچه عمیق آرام  ، کوچکترین سنگریزه میتواند رویش نقش های دایره ای بی شمار رسم کند مثل همان نقاشی های گالری کوچکی که در غربت شبیه ما بودند.....

دایره ها ی کوچک هی بزرگتر و بزرگتر میشوند و تا مغز دریاچه نفوذ میکنند  کم کم  خود دایره ها میروند اما صدایشان  میشود زمزمه های دائمی .......

و تو میخندی و میگویی آه تو چقدر  شبیه پری دریایی هستی!  همانقدر دیوانه   با همان شکل و با همان ویژگیها  و من در حالیکه دارم  مینوشم  با آستین دور لبم را تمیز میکنم و  بی آنکه فکر کنم دارم زیاده روی میکنم و این دفعه  اگر تصادف کنم    بد جور به دیوار  خواهم خورد  گیلاس های  بعدی را نیز پر میکنم  و بعد در دل میگویم  دارد به زمزمه هایی که میشنود  شکل میبخشد  این زمزمه های اعماق آبم را دارد میشنود  ...دارد میشنود ....

سنگریزه ها  موذیانه  پرتاب میشوند  باید سرو صدا کنیم  نباید بگذاریم آرام تر از این بمانیم  آه چه میگویم  نمیشود که ادای سیلاب را در آورد  نمیشود که  سنگریزه ها را ترساند  نمیشود چیزی را که مرتعش میشود  از ارتعاش متوقف کرد  مثل گل رز  شازده کوچولو  احمقانه است ترساندن با خار ! گوسفندها خارها را هم به راحتی میبلعند  برایشان یونجه و علف و خار  یکسان است اگلیته خلاص کننده اشان بادا بر ما نازل میگشت.... بیا با صدای بلند برایم شعری بخوان  فریاد بزن  بگذار تا همه صداها  قطع شوند تو حتمن  میتوانی کاری کنی  تو حتمن  میتوانی  ....اینرا  هر شب میگویم و بعد میتوانم بخوابم  ... آدم وقتی کودک است وقتی مثل بچه ها ایمان دارد  همین ایمان  حتی دروغ  کمکش میکند  ایمان دارد که بابا نوئل هدیه می آورد و همینطور میشود ایمان دارد  که اگر گل درخت بسمی را زیر زبانش بگذارد بیست میگیرد و میگیرد  ایمان دارد که بدها به جهنم و خوبها به بهشت میروند و با همین یک جمله همه قضاوتهایش به نتیجه میرسند  ایمان می آورد که حتمن یک کسی یک جایی یک طوری نجاتش میدهد و اغلب این اتفاق می افتد .... و این حس  اینکه تو  بدانی یک روزی بک جوری یک کمکی  میرسد  میتواند تحملت را در قبال سنگریزه های خبیث اندکی بالاتر ببرد ....

دیشب پیر مرد دیوانه داشت با صدای بلند و با تانی میخواند  نزدیکم که شد ترسیدم  همیشه از دیوانه ها  میترسم. یعنی دیوانه هایی که معلومند ! چون بقیه ما همه دیوانه ایم بالا و پایین دارد و بستگی به در جه هنر پیشگی مان دارد .چرامیترسم چون میترسم یکهو بغل خیابان بغلم کند! مثل همین کلاغها  ،سه تا کلاغ ، مرا نبیند یا با من احساس آشنایی کند! ولی وقتی دیدم دارد  میخواند : گنجشکک اشی مشی لب بوم ما نشین بارون میاد خیس میشی برف میاد گوله میشی  دلم یک جور بدی لر زید صدایت زدم  که فقط بدانم هستی  که هر سکوتی  مقدمه یک سنگریزه تیز است  کورمال کورمال راه میرفتم و   فکر کردن به حرفهای معمولی یک عصر معمولی میتوانست  چند دقیقه  نگاهم دارد که نیفتم د رشعر پیر مرد دیوانه اما شب دراز بود و این خطوط ترجمه ام کم کم مثل شمع های ذوب شده شدند ......شب دراز بود و حرفها تمام میشدند....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 10:9 توسط پرچین شاه محمدی |


آدم در زندگی اش احتیا ج به یک معیار دارد !معیاری برای قضاوت کردن در مورد خودش و جریانات زندگی اش. این همین حالا برایم شکل گرفت. یک معیار ، یک مر کزیت  یک نقطه صفر یک منبع یا مرجعی  که خودش را با توجه به نمودارهایی که از ان نقطه صفر رسم میکند بسنجد.... این معیار برای گروه اول مذهب است   البته در جاییکه من زندگی میکنم! برای گروه دوم سنت است  برای گروه سوم ملغمه مذهب و سنت  برای گروه چهارم اخلاقیات محض است که بسته به نوع تربیت و دریافتها و تجربه ها و ژنتیکش متغیر است برای گروه  پنجم عرفان یا فلسفه شخصی برای گروه ششم  یک ذهن  خالی و بی مرز و فقط تسلیم محض زندگی بودن و اتفاقات ....برای گروه هفتم.....نمیدانم !شاید از گروه هفتم به بعد دیگر نیاز به هیچ مختصات و نموداری نیست ولی بی نموداری برای  آدمی که می اندیشد سهل نخواهد بود مثل ذره ای میشود که در فضای لا یتناهی معلق باری به هر جهت است....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 12:58 توسط پرچین شاه محمدی |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 11:2 توسط پرچین شاه محمدی |


 

دلم ازهمه دنیا گرفته بود. در چنان اعماقی گیر کرده بودم و در واقع بهتر است بگویم خودم را پرتاب کرده بودم که هیچ امید نجاتی نبود و حتی   در پی امیدی نیز نبودم .

شاید نا خود آگاه  به سخنان یونگ دل سپرده بودم و  بی ترس چنان در عمق تاریکی و سایه های وجودم فرو رفته بودم که ...  که  هر چیزی ممکن بود  سیاهی ای فراتر از سیاهی ای که در آن بودم نیز  میسر مینمود

... یونگ ؟ خب یونگ  میگوید آن که در سیاهی مطلق وجودش فرو نرود  هر گز بیدار نخواهد شد  یونگ مثل فروید به دیوار غریزه از شناخت باز نمی ایستد  میرود آن پشت دالانهایت را میکاود  سراغ از نا خود آگاه مشترکت میگیرد  فراتر میرود حتی شعر میسراید  مرزها را بر میدارد  باور میکند که روح وجود دارد اذعان میدارد که همسفرش در راه روح به اندازه دستیار وفادارش زن زیبایی که تا پایان عمر کنارش ماند واقعیت دارد . حاشا نکرد افق های گسترده ای را که تنها با در خود فرو رفتن میشد یافت .... مثل کسی که میپرد داخل دریا تا شنا کند بعد کم کم دریا تیره و تار میشود و تا به خودش بجنبد  میبیند این امواج  نیستند قیر های سیاهند !....راه رفتن  تا حدی درمانم میکرد و نوشتن  ... آه نمیدانم  ...شاید بدترم میکرد شاید هم نه....

یک روزی بود مثل امروز بارانی و سرد برگهای رنگین پاییزی  حس میکنم از دیشب چند تا از این درختها که از پاییز  جا مانده اند تازه دارند سرخ میشوند  مثل درخت حیاط آموزشگاه دیشب از کلاس که بیرون آمدم  دیدم سرخ سرخ شده  ایستادم بچه هایم رفتند در حالیکه  از سرما میلرزیدم رفتم و محکم در آغوشش کشیدم ....ممممممم  هوای اینطور بارانی با درختهای سرخ  و خانه هایی که همه طوسی اند  حتی قهوه ای ها و سفید ها   حتی نارنجی ها و سبزها .... همه خاکستری اند ....

داشتم میرسیدم خانه   نزدیکی خانه  روی آسفالت ، نرسیده به  موزاییکها دو جای پا هست  از آن جای پاها که معلوم هست  وقتی سیمان خیس بوده یکی از رویش راه رفته و جای پاهایش مانده  عادت دارم  وقت رسیدن به خانه حتمن  پاهایم را توی آن دو جای پای کج و معوج بگذارم  آن روز  که رسیدم به جای پاها  دیدم سه تا کلاغ بزرگ  ایستاده اند آنجا  سرشان پایین انگار دنبال چیزی میگردند  چون  فکر میکنم  کلاغها از آدمها میترسند رفتم جلو تر و لی نه تنها نترسیدند  حتی مرا ندیدند  حالا من از آنها میترسیدم  اما آدم توی سیاهی که از چیزی نمیترسد  قدم هایم را آهسته تر کردم و رفتم جلو  .کلاغها باز هم مرا ندیدند همانجا ایستادند  یکی شان که ایستاده بود توی جای پای دومی یک قدم این طرف تر آمد و من  پاهایم را جای پای همیشگی گذاشتم. حالا من هم از آن سه کلاغ نمیترسیدم .

باورت میشود ؟کاورم میکردند ! کلاغها همین کلاغهای سیاه  تخس! من  چند دقیقه در نزدیکترین فاصله ایستادم  حتی  خم شدم و نشستم و آنها همانجور ماندند !حالا اینکه چه چیزی از آنها میشنیدم  بماند  که خودم هم باورم نمیشود و با خودم گفتم فانتزی نباف ! اما بودنشان در آنهمه سیاهی و سردی و یاس از مردمان  معجزه بود. کوچک اما عزیز ....

فنجان قهوه ام را بر میدارم  از کنار ترجمه ای که  تصمیم دارم امروز منظمش کنم   از کلماتی که در جاده ایتالیا  بهم ریخته اند  میروم کنار پنجره باز میکنم  تا هوای سرد بارانی را  حس کنم  و دوباره سه تا کلاغ  میبینم روی پشت بام همسایه روبرویی....سه تا سیاهی قشنگ مهربان ... شاید همان سه تای خوبند....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 10:26 توسط پرچین شاه محمدی |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 9:31 توسط پرچین شاه محمدی |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 9:28 توسط پرچین شاه محمدی |


گفتم: شعر اشتباهی ست فاحش
که از عادت های ما سر می زند
گفتی: پس عشق ما
چه شعر بزرگی بود.

 



- سعید اسکندری

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 9:24 توسط پرچین شاه محمدی |


منتظر نباشید،
وقتِ کاملا مناسب هیچوقت فرا نمی رسد.

 

 

 


- ناپلئون هیل
ترجمه: عباس مخبر

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 9:21 توسط پرچین شاه محمدی |


با مرگِ هر انسانی
نخستین برف
نخستین بوسه
وَ نخستین دعوا هم می میرند؛
آدم ها نمی میرند
دنیاها در آنها می میرند.



- یوگنی یوفتوشنکو

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 9:20 توسط پرچین شاه محمدی |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 14:19 توسط پرچین شاه محمدی |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 14:13 توسط پرچین شاه محمدی |


ﺭﺍﺯ DNA ﻭ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺟﺬﺏ

 


ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺤﻘﯿﻖ ﯾﮏ ﺭﺷﺘﻪ DNA ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻟﻮﻟﻪ ﯼ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻼ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺷﺪ . ﺯﯾﺮﺍ ﺧﻼﺀ ﮐﺎﻣﻞ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﻮﺗﻮﻥ ﻫﺎﯼ ﻧﻮﺭ ﻭ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ . ﻧﮑﺘﻪ ﯼ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍﺋﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﺳﻄﺢ ﻫﺴﺘﯽ ، ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﺯ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻭ ﺁﮔﺎﻫﯽ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﭘﺲ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻓﻮﺗﻮﻥ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﻮﻟﻪ ﯼ ﺧﻼﺀ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻘﻖ ﯾﮏ ﺭﺷﺘﻪ DNA ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﻟﻮﻟﻪ ﺗﺰﺭﯾﻖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺷﺎﯾﺪ ﺑﭙﺮﺳﯿﺪ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﭼﯿﺴﺖ ؟
ﻓﻮﺗﻮﻥ ﻫﺎﯼ ﻧﻮﺭ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍﻑ DNA ﺻﻒ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ . ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺏ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﻢ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ ﮐﻪ DNA ﻣﺎ ﮐﻪ ﺭﻣﺰﮔﺬﺍﺭﯼ ﮊﻧﺘﯿﮑﯽ ﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ ، ﺗﺎﺛﯿﺮﯼ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ .
ﺳﭙﺲ ﻣﺤﻘﻖ DNA ﺭﺍ ﺍﺯ ﻟﻮﻟﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﮕﺮ ﻓﻮﺗﻮﻥ ﻫﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﻗﺒﻠﯽ ﺷﺎﻥ ﺑﺮﮔﺮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﻧﺸﺪ !!! ﻭ ﺳﺮﺟﺎﯾﺸﺎﻥ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ ، ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ‏« ﺍﺛﺮ ﺷﺒﺢ ‏» ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ . ﺍﯾﻦ ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺑﻪ ﺩﻻﯾﻠﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ DNA ﺷﻤﺎ ﺗﺎﺛﯿﺮﯼ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺩﺭ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ . ﻣﻮﺭﺩﯼ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺎﻣﻞ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺍﺯ 25 ﺩﺭﺻﺪ DAN ﺧﻮﺩ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ 75 ﺩﺭﺻﺪ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺁﻥ ، ﻏﯿﺮﻓﻌﺎﻝ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ . ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﻌﻀﯽ ﺟﺎﻫﺎ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﺮﻕ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻋﻠﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺩﻟﯿﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﺑﯿﺎﺑﺪ .
ﺩﺭ ﭘﯽ ﺍﯾﻦ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺕ ﻣﻮﺳﺴﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻫﺎﺭﺕ ﻣﺚ ، ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺕ ﺯﯾﺎﺩ ﻭ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﯿﻄﻪ ﯼ ﻗﻠﺐ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﺷﻤﺎ ﻣﻄﻠﻊ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﺟﻨﯿﻨﯽ ﺩﺭ ﺭﺣﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺳﺖ ، ﻗﻠﺒﺶ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻣﻐﺰﺵ ﺷﮑﻞ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ . ﻗﻠﺐ ﺷﻤﺎ ﻗﺎﺑﻠﯿﺖ ﺷﻨﺎﺧﺘﯽ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ . ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻗﻠﺐ ﯾﮏ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﻣﺘﺮ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺗﺎﺑﺎﻧﺪ . ﭘﺲ ﺯﻣﺎﻧﯿﮑﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﻢ : ‏« ﺑﺒﯿﻦ ﻗﻠﺒﺖ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ‏» ﯾﺎ ‏« ﺑﻪ ﻗﻠﺒﺖ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﻦ ‏» ، ﺍﯾﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺍﺳﺘﻌﺎﺭﻩ ﻧﯿﺴﺖ . ﻗﻠﺐ ﻫﻢ ﻗﺎﺑﻠﯿﺖ ﻫﺎﯼ ﺷﻨﺎﺧﺘﯽ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ .

ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺳﺴﻪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﻌﺮﺽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﺸﻢ ، ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﯾﺎ ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ ﺷﺪﯾﺪ ‏( ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﻏﯿﺮ ﻣﺜﺒﺖ ﻣﯽ ﻧﺎﻣﯿﻢ ‏) ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﮐﺸﻒ ﻣﻬﻤﯽ ﺩﺳﺖ ﯾﺎﻓﺖ . DNA ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺩﺭ ﭼﻨﯿﻦ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻗﺎﺑﻞ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﺍﯼ ﺳﻔﺖ ﺗﺮ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽ ﭘﯿﭽﺪ !
ﻫﺮ ﻗﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ DNA ﺳﻔﺖ ﺗﺮ ﺷﻮﺩ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﮐﻤﺘﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ . ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮ DNA ﺩﺭ ﮐﺴﺎﻧﯿﮑﻪ ﺩﺭ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺗﻤﺮﮐﺰ ، ﺁﺭﺍﻣﺶ ، ﺻﻠﺢ ، ﻗﺪﺭﺩﺍﻧﯽ ﻭ ﺷﮑﺮﮔﺬﺍﺭﯼ ، ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ، ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻢ ﮔﺸﻮﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺻﺎﻑ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . ﻫﺮ ﭼﻪ DNA ﺷﻞ ﺗﺮ ﻭ ﺑﺎﺯﺗﺮ ﺷﻮﺩ ﺑﺨﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ . ﺧﯿﻠﯽ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﺍﺳﺖ . ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ ؟


منبع : ممتاز نیوز

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 22:53 توسط پرچین شاه محمدی |


 

دور میز نشسته ایم . میز گرد قهوه ای که دوستش دارم  چون دنج است و کوچک .ماکارونی با قار چ زیاد فکر میکنم اگر توی بهشت به جای خرما و عسلی که عربها دوست دارند قارچ و ذرت  و پنیر پیتزا سیب و ریحان و زیتون و کاکائو بود جذابتر میشد  دست کم آشپزخانه هایش  جذابتر بود . دارم جفنگیات مینویسم  نه اینکه  بخواهم بگویم شما مجبو رید اینها را بخوانید بلکه به خاطر اینکه وقتی آدم مینویسد باید از همه چیز بنویسد  نمیشود  که از  نیچه و فروید و مارکس و یونگ و کلمات مودب استفاده کرد  مگر مقدار زیادی از زندگی همین چیز های مبتذل نیست که خیلی هم قدرت دارند ؟! خب پس وقتی مینویسم باید از جفنگ ترین چیزها هم نوشت  چون نوشتن همان زندگی کردن است... زیتونم نمیتواند ماکارونی های  بزرگ را به راحتی بخورد با چنگال برایش کوچک میکنم خنده ام میگیرد  مادرها مترجم اند! چون بین بچه ها و دنیای وحشی نقش  یک پیغام رسان را بازی میکنند  ارتباط بین  بچه ها و دنیا  تا وقتی که بچه ها خیلی چیز ها را بلد بشوند...بعد  میخواهم  غذایم را بخورم  اما  جای من و غذا عوض میشود  بشقاب  خوش رنگ ماکارونی میخواهد مرا بخورد ! موهایم را با دست لوله میکنم نا مرتب بالای سرم جمع میکنم . پاهایم را از دمپایی های صو رتی ام در می آورم  میگذارم روی سرامیک ، همسرم نگاهم میکند و میخندد دارند با زیتون و مهمان کوچکمان مریم شوخی میکنند و غذا میخورند. سرم را تالاپ میگذارم روی میز.همسرم نگاهم میکند ببیند اوضاع خوب است؟لبخند میزنم  صداها از میز  میز چوبی  شفاف ترند . قاشق ها و  نمکدانی که فرود می آید روی میز ،ظرف سس و ته لیوانها  .... سمفونی مختصری آغاز میشود   چشم هایم را میبندم  که بشنومشان   که به هیچ چیز فکر نکنم   گول بزنند  شا ید  بشقاب ماکارونی بخوردم اما نمیخورد ....شاید این پروانه های کمرنگ روی پیراهن سرمه ای ام را دوست ندارد  ... خب پروانه خوردن آدم را به سرفه  می اندازد بالهای نازکش زود پودر میشود !شاید بلد نیست ! وای خدای من به این فکر نکرده بودم  شاید بلد نیست !! باید تا آخر عمر چند دقیقه ای اش بشقاب ما کارونی و قارچ باقی بماند .... بلد نبودن  با نتوانستن   همسایه است  دو تا همسایه  خوار کننده    !! دمپایی هایم را میپوشم  راه میروم و پروانه های روی پیراهنم  پرواز میکنند  باید پنجره را محکم ببندم  اگر از جنس  خودم باشند  ممکن است در تاریکی پرواز کنند ....

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 20:48 توسط پرچین شاه محمدی |


 

ریتم آهنگهاش و ترانه هاش رو خیلی دوست داشتم . بیمار که شد باورم نمیشد که به این زودیا بره.خیلی دلش توی صورتش بود  .ساعتهای زیادی از ترانه هاش لذت بردم  . 20 مرداد یه روز قبل تولدم تولدش بود و دیروز رفت...امیدوارم  خاکی که تنشو میگیره پر از ترانه باشه تا خواب آرومی داشته باشه....

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 16:52 توسط پرچین شاه محمدی |


 

در موهومات زندگی کردن اولین چیزیست که ما را از زندگی باز میدارد! شاید بگویی موهومات هم یک بخش از زندگی اند  شاید اصلن  دستت را بکشی دور چانه ات و بگویی زیبا ترین بخش های زندگی موهومات اند  مثل خوابها ، رویا ها ، شعر ها ، فیلم ها   مثل همین خانه کلمه ای که من دارم..... منهم میگویم درست !  یکی از زیبا ترین ها ی این زندگی چیزهای وهمی اند دست کم برای ما که سعی میکنیم فکر کنیم،   دست کم برای ما که از محیطی که در آنیم در رنجیم،برای ما که بنده و برده زر خرید غیر موهومی ها هستیم.

دوست دارم یک بار هم که شده  از تمام این اوهام بیرون بیایم   از تمام چیزهایی که طی قرن ها به خوردم داده شده و من  ! من ترسوی کنونی چه چهره کریهی دارم وقتی مثل یک احمق وفاداری ام را به تمام ترسهایم  ادامه میدهم.

دوست دارم یک بار تمام این پنجره ها را که انگار شیطان ، یعنی عدم ،نادانی ، یعنی خالی ، ها ! کرده  با انگشتهایم پاک کنم....

آه نمیدانی چقدر دلم برای تو تنگ شده  برای دیدن آن چهره ای که رنگ چشمهایش زیبا ترین  کشف زندگی ام بود  حاضر بودم بمیرم  اما آن رنگدانه های عسلی سپیده دمان  و شامگاهم باشند  هر بار چیز تازه ای میانشان پیدا کنم هر بار پرنده های پیراهنم  به عشق تو پرواز کنند و هر بار یک قدم به مرگ نزدیکتر شدنم را چون به هوای تو بود  شاعرانه و آرام بپذیرم و از هیچ نهراسم  اما  میدانی  این پنجره  را کم کم میشناسم بخار این پنجره  هر گز پاک نمیشود  .... دلم  برای خودم هم تنگ شده  ،بگذار بنشینم و کمی گریه کنم  گریه میتواند گرمم کند  دستهای تو دارد روز به روز کوتاهتر میشود .... تاریکی دارد  آنهمه عسل را از چشمهایت بر می دارد  میخواهی که تلاش کنی  اما نمیشود ..... میدانم که نمیشود  آدمی که در حال  حرکت هست قادر نیست  کوهی را از جا بردارد ...مرا  میبخشی حتمن .... میدانم آنهمه عشق  میگذارد دریابی ام  اما آدمی که دیگر  گرم نمیشود  نا امید کننده ترین بخش این دنیای توهمی است.... پس من نا امید کننده ترین ستاره خاموش آسمان فراخ تو شدم ! سر نوشتی که  زیر بالهایم را گرفتی تا بتوانم بسویش پرواز کنم این بود.

موهومات زیاد بودند  خیلی زیاد هر زمان  گذاردیم تا یکی لفافه امان کند  از مذ.هبی که ریشه هایش هنوز نا پیداست  از طریقت هایی که به تخیل  افرادی خاص  رسیدند وقتی پی اش را گرفتیم  ، از آرزوهایی که به جای دویدن دنبالشا ن ، آموختیم که در  لته و تکه پارچه بخوانیم و از درختان  خاموش آویزان کنیم   از نمازی که به زبانی دیگر خواندیم   تا  قبیله هایی که هیچ اهلشان نبودیم اما چون تصادفن آنجا  قرار گرفته بودیم   یا آنجا زاده شده بودیم ،خواستیم که بمانیمشان و تمام گامهایمان در جهت  خرید تحسین هایشان بود  در فردیتی که  فدای جمع های نا بخردانه امان کردیم و نامش را احیاط  نامش را مسئولیت پذیری ، فداکاری گذاردیم ..... 

و در خوش بینانه ترین حالت موهوامت را تا جایی رساندیم که  هی کتاب  پشت کتاب خواندیم  هی تو جیه کردیم  یک بار  با  ذره بین کوانتوم دیدیم جهان را بار دیگر با میکروسکوپ هولو گرافیک و بار دیگر با چشم هایی  در حال کنکاش فلسفه های گوناگون  اما  .... هیچ ندانستیم که بهترین لحظه هایمان را در پی موهوماتی میبازیم که هیچ معلوم نیست واقعیت داشته با شند .

میدانی  ما من و تو ، او و او  و .... زمانش که برسد زمان مرگ و رفتن که برسد باز هم به موهومات متوسل می شویم  بعد رفتنم شاید بگویی من مطمئنم یک بار دیگر در جهانی دیگر  در موقعیتی دیگر همدیگر را خواهیم دید و آنوقت.... ولی مهربانم  هر گز اینگونه نخواهد بود  در این همهمه غریب بی کران  هیچ دلیلی وجود ندارد  که دو  ذره ،دو میکرو ذره  دوباره در یک جا قرار بگیرند  دنیا آنقدر بزرگ و بیکران هست که لزومی به تکرار یک مینی اپیزود نیست.

 هر چیزی یک بار اتفاق می افتد بس  میکنم ادامه دادن به این توهم را که شاید یک بار دیگر  یک جای دیگر  من با تو  او با او   و ....قرار بگیریم   و طوری باشیم که  هر دو شاد و آرام  و حقیقی باشیم.. پیدا کردن یکی مثل تو که اینگونه دوستم داشته باشد و  مراقبم  باشد بی شک شگفت انگیز بود اما بگذار بیهوده امید ی به دور دست توهمی این پنجره بخار گرفته نداشته باشیم پشت دیوارهای این دنیا  پشت شیشه سرد این پنجره ای که دوستش میداری هیچ چیزی نیست  .

  در پایان هر اتفاق شگفت انگیز کیهانی  هیچ  توهمی وجود ندارد  .     اینها که واقعی زندگی میکنند  بی آنکه در امید لحظه های  هذیان آلود  باشند   برنده اند .یکبار   هر چیزی را به تمامی تجربه کردن لحظه ای را به تمام و کمال زیستن  ، لذت واقعی را چشیدن ، آفتابهای روشن آرامش  و عطر چای و گیسوانی که دوست میداری ، صدای کتری و لحظه های کاملن واقعی  فراتر از  هر توهم کشداری  که تو را  عروسک باران آویزان نگاه میدارد .... دلم  ... آه دلم یک ایوان پر از آفتاب و روشنی و آرامش میخواهد و یک لیوان قهوه چشمهای تو با ساعتهایی که  با من میمیرند و زنگهایی که یک بار  در این همیشه کش دار خاموش میشوند   دلم خودم را میخواهد  که یک بار در ایستگاههای سرد این شهر  رها نشده است  دلم خودم را میخواهد  که یک بار فقط یک بار همه چیز  را در اوج آرامش تجربه کرده است .

کاش جهان پر باشد از آدمهایی که زندگی را  مثل ریحان تازه  زیر دندانهای واقعیشان مزه مزه میکنند  که آفتاب آنقدر روی پوستشان میتابد  که هزاران هزار بوسه پیراهن  عشق روشنشان میشود و شب  خسته از اینهمه زندگی  به آرامی بیداری ماه  میخوابند .... به  همان آرامی به همان سپیدی....

مهربانم  ، مهربانم چقدر اندوه سنگینی را تحمل میکنم  وقتی  مینویسم دستهای تو کوتاه شده و من  ناتوانتر از آنم که تصور کنم ...مهربانم.... چقدر هوا همیشه سرد شده  ، چقدر این خیابانها بی رحمند  سنگفرشها  وقت غروب گریه آورند  و آدم توی تمام ایستگاههای اتوبوس  چقدر بی پناه است ....مهربانم.........کاش آسمان تو پر از ستارگان روشن باشد.....

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 11:44 توسط پرچین شاه محمدی |


+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 10:51 توسط پرچین شاه محمدی |


MeLoDiC