تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 19:50 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |
  

 پرنده که میمیرد  مورچه ها حمله میکنند تا ذره ذره پرواز جا مانده میان,!بالهایش را بجوند.  مورچه بد قیافه با آن صورت زشت گلابی شکلش  با آنهمه تفاخر و حماقتی که به آن مینازد نیشش را هوشمندانه به پرنده گیج زد. پرنده گریه کرد  هق هق زد  خودش را به در و دیوار کوبید نمیتوانست  اینهمه جریحه دار شدن را بپذیرد  . مورچه موذیانه کار خودش را میکرد. داشت  همه موجودات اطرافش را مبدل میکرد به مورچگانی ترسو هم قواره خودش! برای عشق ورزیدن کتاب میداد که  در چند وعده بخوانند ! برای دوستی برای هر چیزی دستور العمل میداد.  چندش آور بود چندش آور. آنقدر منم منم میکرد که  نمیتوانستی تحملش کنی. و خب البته به نظر میرسید که موفق بود میتوانست با ذهن کوچک و مغز فندقی اش!! بقیه را هم بکشد تا آن پایین ببرد.مهم نیست  دیگر تمام  شد و زمان  حتمن مرهم خواهد بود.دیدی که مریضی در ما ن داشت. درمانی که نفرت انگیز است اما درمانت کرد.

پرنده  مرده است. چون غرورش را مورچه میخورد... خرت.... خرت.....  ذره ذره حرفهایش  جا مانده در سکوت سپیدش ... اما  نخواهد گفت...  دوستی  پرنده و مورچه کجای دنیا هست؟ مورچه باید جمع کند  باید  خودش را ثابت کند  باید به دنیا بقبولاند که توانست دنیای کوچکش را همانی کند که خودش میخواهد .

پرنده مرده است.نمیخواهد فکر کند که  چه به سرش آمد...  نمیخواهد  فکر کند که چقدر تنها  ماند نمیخواهد  از وفای مردم  عالم  چیزی بداند یا نداند  نمیخواهد  زخم هایش را نگاه کند که نمیگذارند دیگر عادی زندگی کند   نمیخواهد  یادش بیاید  که چقدر میتوانست  از خودش گذشته باشد   میخواهد تا مردگی را میان کتا بهایش ادامه دهد....

دوستی با مورچه های زهر آلود  تقبیح شکوه بیکران زندگی ست.

فقط نمیدانم چرا هنوز پس از مرگش  هم  صدای ریز و زننده مورچه دارد  تکه تکه اش میکند  .مورچه ها که دارند گنده میشوند دنیا جای ترسناکی میشود  پول وحشی اشان میکند  کلمات قلمبه ادا میکنند  و مینشینند جای آدمها ...دنیا چه جای هراس آوری میشود اگر این مورچه ها همینطور در باوری بمانند که پرنده های منقرض شده از ساده دلی  جهت رشد مورچه ها به آنها بخشیدند.

 



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 15:44 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 9:42 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |
 

هر اتفاقی که بیرون از من رخ داده بود به کنار  اما همه اش حس میکردم یک چیزی مثل یک گوی چرخنده توی قفسه سینه ام هست که با سرعت میچرخد. چون بیشتر در  دنیای   متا فیزیکی کم گذر  خو دم هستم  فکر میکردم تلقین یا تصور محض بوده باشد .

اما گوی بلورین درون  قفسه سینه ام وجود داشت و به سرعت میچرخید  آنقدر پر قدرت و سریع  که  نمیتوانستم  کنترلش کنم  تنها چیزی که میتوانستم بکنم راه رفتن بود آنهم اگر فرصتی دست میداد  باید یک جوری رامش میکردم  ، گا هی هم صدای ناقوس کلیسا  را حس میکردم   ... هرچند برای اولین بار وقتی در سفرم کنار درب کلیسا قرار گرفتم نرفتم داخل! ماندم بیرون.

 دفعات قبل هر جا که کلیسایی بود  حتمن میرفتم یک چیزی در درونم هست که وابستگی شدید دارد... آرامش عمیق و ذهنی آرام .... گویی طفلی مادرش را یافته یا روحی  به تن جا مانده اش رسیده باشد. اما این بار  نرفتم ماندم بیرون و هر چه ناقوسهای درونم  نواختند اهمیتی ندادم  گا هی وقتها اتفاقاتی برای تو می افتد  که تو تمام سمبلهای زندگی ات را نادیده میگیری...

امروز  گوی چرخنده ام را کشف کرده ام. نمیدانم چرا تا امروز به ذهنم نمیرسید.چاکرا در زبان سانسکریت یعنی  چرخ! من دقیقن  چرخ  روحم را  نمیتوانستم  حمل کنم  چاکرا ها مراکز انرژی در  کالبد غیر فیزیکی! پرانا ها را جریا ن می دهند...

اینطور میشود که آن طور میشود! یعنی اینطور میشود که من  به ابعاد دیگرم نزدیک میشوم و تجلی نیروهای بالقوه ام را آهسته در آغوش میگیرم .....خیلی اتفاقها ممکن است بیفتد  بگذار ببینم این چرخ  چطور میچرخد ...همنوا با زمین است یا ماه  یا خورشید  یا  عقربه های ساعت.....



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 9:37 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |
 

باورم نمیشود که زیتونم آنقدر بزرگ شده که به مدرسه میرود.برای من که تمام راه را تا مدرسه اش در افکار عجیب و غریب بودم از کلاغی که بالای سرم پرواز میکرد شروع میکنم و تا اعماق دردم میروم و در عین حال حواسم هست که پایم را روی مورچه ها نگذارم و  به بغل دستی ام تلنگر میزنم مبادا پایم را روی خط های بین موزائیکهای خیابان بگذارم ! خب عجیب است برای همین هم هست که شاید میان آنهمه مامان  که آمده بودند تا در اولین جلسه مدرسه بچه هایشان شرکت کنند تنها ماندم.

خانوم معلم! یک خانوم معلم واقعی بود از همانها که  در خاطراتم هست. هیچ فرقی نداشت.تمام آن دو ساعت را محو تماشایش بودم.مقنعه اش را یک طور کجی تا روی  عینکش آورده بود هیچ هم حوصله اش از آن مقنعه  کج دور صورتش سر نمیرفت. شانه هایش کمی به جلو  خم شده بود . از این کفش معلمی های طبی پوشیده بود  و به صورتش حتی کرم مرطوب کننده هم نزده بود.شانه هایش کمی به جلو خم بود .و جدانش بزرگ و هایلایت شده روی شانه هایش سوار ونگرانی و جدیت و مهربانی در خطوط صورتش پیدا بود.

برای  من که زود حوصله ام سر ریز میشود  دیوانه کننده بود  که  تا آخر حرفهایش بنشینم.دوست داشتم اطلاعات را  خیلی زود بدهد و من بر خیزم بروم.اما  نه! خانوم معلم ها  عادت دارند که مراقب باشند   میخواست مطمئن شود که  همه فهمیده اند که مارکری که میخریم نباید نوک نازک داشته باشد  که کاور داخل کلاسور اندازه اش طوری نباشد که لبه هایش از کلاسور بزند بیرون  که گواش رنگه های مختلف داشته باشد که .... نیم ساعت  فقط در مورد اینکه دفتر مشق بهتر است 60 برگ باشد یا 40 برگ  با مامانها حرف میزد!

اولش که دیوانه شده بودم  باید  میرفتم  روحم داشت  کفشهایش را میپوشید که تند و تند راه برود امانوئل اشمیت هم توی کیفم بود  و دوست داشتم  بروم سراغ خطهای اولش  اما  نمیشد  رها نمیکرد  ولی وقتی دیدمش! وقتی توانستم زیبایی اش را حس کنم  ماندم! بعضی شغل ها  چقدر معصومانه اند ...

.درست همانقدر که بعضی شغل ها  خبیث اند یا کشنده اند ... بعضی شغل ها پروارت میکنند  بعضیشان روحت را کوچک میکنند بعضی شان ترسویت میکنند بعضیشان شجاع  و....

آورده بود با دقت  کلاسورهای بچه های سالهای  پیشش را به عنوان نمونه کار نشانم میداد   میدیدم بزرگترین  گناهش میتواند این باشد که شاگردی  نا آرام را تنبیه کند  یا اینکه نیم نمره  به کودکی ارفاق کرده باشد  دیدم تمام ساعتهای کاری اش صرف یاد دادن میشود یاد دادن کلمات و عدد ها و  موجوداتی که با آنها عجین است کتابها و کلمات و بچه ها و نیمکتها .... ارتباطش با روح این بچه ها شکل میگیرد  برای  همین آدم هرگز معلم هایش را فراموش نمیکند .

 



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 8:49 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |
http://www.2ladies.blogfa.com/post-112.aspx



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 8:45 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |
  خداااا ی من  متشکرم!



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 | 20:8 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |
 

وقتی حس هایم را تعطیل میکنم .وقتی به قول  رسول  کرکره ها را داده ام پایین و تنهایی ام عمیق تر شده  چیزهای تلخ تر اما تازه تری هست  که تجربه میکنم   .

همچون نهالی ام که  یک شبه درخت میشود!

تمام زنانگی ام  همه روح نازکم  مواجه میشود  با یک صعوبت درد آور ی که چون ناگهانی رسیده کشنده است.

نهالی  که همه نیازش در آغوش آشنای تو آرام میگرفت   و از تاریک روشنی چشمهای قشنگ تو  مینوشید و هر  نوشیدنی دیگری در دنیا و فراتر از دنیا برایش زهر است و نا گوارایی و گسی  وجود ، مجبور میکند خودش را که درخت بشود.

ساکت و محکم  ریشه بگستراند در خاک  که آنهمه سرخی آتش گونه اش سرد بشود ...خب آدم  خشک میشود  اما یک  لذتهای کوچکی گاهی  هستند  که میتوانند لحظه هایت را نرم کنند .لذت کوچکم اکنون  نشستن پشت پنجره است و گوش کردن به صدایی که تازگیها دچارش شده ام.اروس رامازوتی! با ترانه پارلا کن مه! که  همه اش میگویم با خودم  کاش فرانسوی بود و میفهمیدمش. اگر شباهت  میان زبان ایتالیایی و فرانسه تا این حد باشد احتمالن معنایش  اینست که با من حرف بزن . مهم نیست  چه میگوید اما روحم را بر میدارد ، لباسش از تن می درد زخم هایش را  میبوسد و زیبا ترین آوازهای تنهایی را در گوشم میخواند...



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 | 16:39 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |
کنار ما
همیشه احتمال خیانت هست
همیشه پلی برای فروریختن
مرگی، برای بی خبر از راه رسیدن...
دنیا مکان امنی برای عاشق شدن نیست ...

 

 

- راضیه بهرامی خشنود



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 | 8:53 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 | 0:49 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 13:52 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |
انو نیموس به دفتر!



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 11:11 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |
خواب میبینم کالبدم از تنم جدا میشود. نمیدانم خوابم  یا بیدار چیزی  میان این دو. خیلی وقت هست که خواب و بیداری ام  در هم ادغام شده. از روزی که روحم آشفته شده  همینم .میبینم کالبدم به سفر میرود  مرا جا میگذارد  سردم میشود  دوست دارم بگویم  مرا در آغوشت نگه دار ! تو با این کار مرا به همه دنیا  بی اعتماد میکنی ! تویی  که روزهای متمادی  در من دیر آشنای سخت باور  ماندی تا باورت کنم!اما نمیگویم 

 کالبدم  هیچ چیز را نمیشنود  شاید گوشهایش در من در این  نیمه جا مانده   ...گوشهایش پر شده  همانطور که چشمهای من از ماسه های کف دریا دارد پر میشود. باید از خواب بیدار شوم   باید این خواب  کشدار را از تنم بتکانم  . نگاه کن  تمام تنم قندیل بسته   .باید از همین کالبد ی که به آسانی بی وفایی میکند یاد بگیرم.زندگی جریان دارد باید پنجره ها را باز کنم  هوای تازه تری شاید هست  برای کسی که مهم ترین تصمیمات زندگیش را برای نا مرئی ترین و بی وفا ترین  کالبد عالم  تغییر میدهد  شاید بشود در تازه تری از تنهایی را گشود .



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 10:57 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 10:42 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 10:40 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |
از کلاس که می آید بیرون و با هم  حرف میزنیم  حالم بد میشود. مثل وقتهایی که از بس شیرینی و شکات میخورم که دلزده میشوم.شیرینی اش حالم را بد میکند  . خب طوری شده ام که از آدمهای " خوب" ! بدم می آید! خطرناک است نه؟ دست خودم نیست  این خوبها الزامن خوب ها! نفرت انگیزند. برای من  هیچ جذابیتی ندارند. یک جا ماندنشان  مطیع و سر به راهی و ادب زیاده از حدشان  مثل دوز بالای شکر تعادل روانی ام را  مختل میکند.

حرفش را نیمه کاره میگذارم و به بهانه ای دور میشوم  طاقت ندارم   مثل کسی که فرصت ندارد زندگی کند شده ام. مثل گیم اورها....

 سراسیمه و آشفته نگاهش میکنم  دوست دارم بگویم حالم بد میشود ! از شکر های مطلق بدم می آید  دوست دارم از حالا به بعد خودم باشم دقیقن خودم  آنهایی که پروسه دردناک فردیتم را تکمیل میکنند انتخاب کنم و کنارشان  بمانم و آنهایی که  پایین نگاهم میدارند را رها کنم. آدمهای سمی را ، آدم های کوچولو را، آدمهای  قدرت طلب را  آدم های اینطور را.

. دست کم میتوانم آرامش نسبی داشته باشم  میتوانم چیزهای بهتری یاد بگیرم میتوانم  معنا دار تر زندگی کنم ! خب اسمش را شاید خود خواهی بگذارید اما  اگر  اجداد ما  خیلی وقت قبل تر  این کارها را کرده بودند  میتوانستیم  کمی خودمان باشیم   دیگر اینهمه آدمهای شبیه هم نبودیم با قانونهای دسته جمعی  و دستور العملهای  خانگی  ... آنگاه  ارتباط با روح انسانها مثل درست کردن مربای خانگی یا ترشی لیته  دستور العمل یکسان نداشت... شاید  میشد  فردی تر زیست  ، میشد در تنهایی رشد کرد هرکس خودش باشد و راههای تازه را انتخاب کند و قد بکشد  نه اینکه گوسفندانی باشیم همه  همشکل  که چراندن گروهی مان آسانتر باشد...

دوست داشتم کیف مودبش را  از پله ها  پرت کنم بیرون  ... تکانش بدهم بگویم  تو رو خدا اینقدر خوب نباش زندگی شگفت انگیزت را با صرفن خوب بودن از دست نده  اما  خب ربطی به من نداشت  و محال بود  اگر منظورم را میفهمید  فکر میکرد میگویم بد باش! نمیفهمید که منظورم  چیز های دیگریست. 

آقای خوب تعظیم کوچکی  کرد و وارد کلاسش شد و من داشتم به شاگردهایم میگفتم امروز کلاس تعطیل!



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 | 11:7 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |
 سرم را تکیه داده ام به شیشه اتوبوس بزرگ خوب ! از این اتوبوس ها که راننده پایین تر از مسافرهاست اسمش یادم  نیست دوست هم ندارم  یادم بیاید  چون فرقی به حال من یا این نوشته نمیکند!

دارم به فلسفه نگاه میکنم  ! یعنی جاده! جاده  برایم  مثل فلسفه است  همانطور که ماندن  مثل حرفه و فن و طرح کاد دبیرستان! هست.

چوپانی را میبینم که کنار گله گوسفندانش ایستاده  . چشم هایم خسته اند دوست دارم تمام راه را بخوابم و میخوابم فقط گاهی بیدار میشوم   و دوباره می افتم ته آب !

یکهو میبینم از گوشه چشم هنوز بیدارم که  چوپان دستهایش را به حالت سخنرانی بالا میبرد  اتوبوس دارد رد میشود اما گردنم را خم میکنم میبینم  چوپان دارد برای گوسفندها  حرف میزند   با خودم فکر میکنم شاید دارد از این آوازهای فولکلور میخواند اما حالت  دستها و تنش  مثل حالت حرف زدن است  حس میکنم دارد فریاد میزند و گوسفندها !  آه خدای من! گوسفندها ! گاهی سرشان را می آورند بالا در حالیکه یونجه هایشان را میجوند  نگاهش میکنند و دوباره سرشان را  می اندازند  پایین !

چوپان  حرف میزند اتوبوس دور میشود  گوسفندها  گوسفندی میکنند! دلم به اندازه تنهایی چوپان عمیق میشود   کاش چوپان  یادش برود که گوسفندها  نمیفهمند ! 



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 | 10:37 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |
  با چشم حقیقت بین  به _الله_ خیره شدم  و به او گفتم : کیستی؟

او گفت:  این نه من است  و نه چیزی جز من.خداوندی جز من نیست.

آن گاه  مرا از هویتم به شکل خود در آورد...

پس با او به زبان وجودی اش سخن گفتم : چقدر با تو فاصله دارم؟

و او گفت: من در درون تو هستم .خدایی جز تو نیست.

 

: آرمسترانگ



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 | 8:4 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |
 

.... تیتر  از : پل الوار 



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 | 0:34 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |
 چشم انداز  رنگی و بسیار زیبایی  از دنیا  را دیدم .استامبول شهر پر از چراغ و نور و آدمهای رنگی  از همه جای دنیا ، شهر کافه ها ، دریا ، آزادی ،و جریان سریع و شاد زندگی بود. تو ی خیابانهایش با معماریهای زیبا و کهن راه میرفتم  گا هی توی تراموا  یا کشتی  یا تاکسی با گوشه دنج یک کافه دوستان لحظه ای پیدا میکردم  که فرانسه  حرف میزدند  گپ میزدم و خنده کوتاهی و خدا نگهدار . زیاد اهل  سفر نیستم  مقاومت شدید دارم همیشه قبل از سفر اما  هر بار  که بر میگردم حس میکنم  چیزهای تازه ای اضافه شده  خدا را  در شکل  تازه تری دیده ام  و جهان را زیبا تر لمس کرده ام .

میدانی تمام  مدت  در حال نوشتن  بودم   خب ، آدم هر جای دنیا که باشد  همان است  لذت هایش تغییر نمیکند  از دیدن مردم شاد و آزاد و رهایی خودم نتوغلمانت! منبسط بودم   اما ... اما آدم با قلبش زندگی میکند!  آدمی که با روحش  نزدیک شده  نمیتواند خیلی با  چیزهای ظاهری  خوشحال باشد  ... نمیتوانستم  مثل زنهای روی کشتی مست کنم و برقصم و فریاد بزنم  یا از رقص احمقانه و نفرت انگیز   عربی!  روی کشتی ایرانی!!  خوشحال باشم  ...  اما زیبایی  دریا و آسمان و هوای معتدل و مشعوف کننده اش! نوازش طبیعت بود .

گوشه های کافه ها ، پنجره اتاقم در هتل و در خشیدن موهایم زیر نور آفتاب، و کلماتی که مینوشتم   بیشتر  میتوانست مفهوم داشته باشد .... هان مجسمه پری دریایی  کنار دریا  را هم دوست داشتم  .

و عشق  هم آنجا بود  !  عشق زن زیبایی  بود  که  در فضای میان زمین و آسمان با کلاه تابستانی اش سر میخورد ، عشق مردی بود که آغوش امنش وفادار بود, عشق پرنده دریایی  ای بود که پرواز میکرد ؛ دخترکی  بود  که از ته دل می خندید ،دیده میشد  لمس میشد. ، همیشه و همه جا  بود ...

میدانی من  اینجا ! توی این همه سال توی این  کنسرو  عشق  را خارج از پستو  ندیده ام ، عشق را  واقعی و زیبا و  بی دروغ ندیده ام  ندیده ام  دختری را که سر روی شانه مردش گذاشته باشد و مرد موهایش را ببافد   ندیده ام  زوجهایی را که دست در دست هم راه میروند و اختتام خنده هایشان بوسه در فضای  باز است!.... همه چیز کثیف و خسته و پنهان و  با وحشت  ... همه چیز  پر از ترس  ، بازی  ای که برندگانش  اغلب ، احمقها و جادو گرهایند....  یکی میرود  که آنجا  در رفاه باشد  که پول یا شادی یا  تفریح و پیشرفت داشته باشد  یکی میرود  که رها زندگی کند  با آدمهایی که کمتر میترسند،  که قابل خرید و فروش نیستند  که هر بادی از شاخه نمی اندازدشان ... هر کس برای چیزی می رود  و آدم دلش برای  اینها که  مجبورند همه چیز را رها کنند و بروند میگیرد.....

توی مغازه ها هم خنده دار بودم خنده دار! چلفتی و  گیج ! باید قیافه ام را  میان همسفرانم   میدیدی  میرفتند داخل و مغازه ها را شخم میزدند ، هر چیزی که میخواستم بخرم با خودم  فکر میکردم خب من که لازمش ندارم ! اصلن برای چی و تا به خودم بجنبم همه کارشان را تمام کرده بودند  و لخرجی ذاتی  و گیجی و منگی و سکوتم معجون عجیبی شده بود .

سوژه برای نوشتن زیاد دارم   اگر فرصتی شد اینجا  اگر نه جایی دیگر ...باید کاغذ پاره هایم را جمع کنم....دارم تمرین میکنم  طور ی زندگی کنم که بلد نیستم  . از تنها کاری که بلد بودم  که با همه وجودم با تک تک سلولهایم انجام  میدادم  اخراج شده ام! جایگزین  عزیزتر و عاقل ترو  مهم تری جای من آمده  ، باید از امروز تمرین  کنم طوری که بلد نیستم زندگی کنم!!

 پی نوشت : اخراج شدن از کار لزومن به معنای کار و حرفه و شغل نیست  سبک است سیاق است  اسلوب است.... بی خیال...

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 12:53 | نویسنده : پرچین شاه محمدی |
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس