X
تبلیغات
باران بنفش f


روزای اولی که آمده بودتا همسایه باشیم  روزی یکی دو بار بهم سر میزد.یک  بار خط کش میخواست یک  بار برایم آش میاورد یک  بار شارژر میخواست یک بار میگفت چرا کم پیدام.منم که خیلی عادت ندارم به رفت و آمد با همسایه ها و خاله بازی هر بار متعجب و ساکت میرفتم دم در.آپارتمان نشینی این بدی  را دارد که وقتی همسایه دررا  میزند تو چند ثانیه هم وقت نداری تا حاضر باشی.یکهوهمین جا پشت  در ایستاده.


 کمی سردرگم میشدم برای منی که ساعتها تو سکوت بودم خیلی سخت بود حرف زدن های ناگهانی.چند روزی بود که نبود با خودم فکر میکنم  لابد بهش عادت کرده بودم ....شب وقتی میرسیم خانه توی پارکینگ هست با صدای بلند حرف میزند با یکی دیگه از همسایه ها.

خوش و بشی میکنم و میایم بالا.از شر مقنعه و لباسهای گرم تازه راحت شده ام که در میزند.با یک بغل شکلات .  کلی حرف میزند من نیم تنه بالایم را از کنار در آورده ام بیرون و پاهایم را پشت در قایم کرده ام .درست مثل کودکیهایم کف پای راست روی پای چپ فکر میکنم خجالت میکشم .

مهربان هست یعنی فکر میکنم خنده و مهربانی و سادگی عادتش شده.شکلاتها را میریزد کف دستم. میرود. در را پشت سرم میبندم .میایم کنار لپ تاپ.ورقه های بچه هار ا میچینم روی میز .یاد تصادفشان می افتم وقتی میخواستند تقلب کنند ویکهو رسیدم سر کلاس. سر رسید ها را هم باز میکنم نوشته ها یم را نگاه میکنم فکر میکنم دو ساعت همینطور می مانم ....نه یک ورقه تصحیح کرده ام و نه چیزی به نوشته ها اضافه شده.شکلاتها را بر میدارم کاغذهایشان  را با خش خش باز میکنم و میچینم کنار ورقه ها..


+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 8:52 نويسنده پرچین شاه محمدی |

 زخم هایت را نشان مردم نده 

حوصله اشان که سر میرود

نگران خودشان که میشوند

با زخم های تو بازی میکنند.


+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 1:21 نويسنده پرچین شاه محمدی |

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 1:45 نويسنده پرچین شاه محمدی |

روانشناسی تا از کتابها پیاده بشه و از پله های دانشگاه ها بیاد پایین و به دست ناشرای عاشق فروش کتاب برسه و بعد به گوش خاله خانمهای همه چیز دان برسه خیلی تغییر میکنه ...اما اون چیزی که استخون بندی اصلیشه تا حد زیادی ثابت میمونه...امروز به این فکر میکردم که  اووووووون قدیم ندیما!بچه که به دنیا می اومد میگفتن نباید زیاد بغلش کنی و لی لی به لالاش بذاری...میگفتن فردا که بزرگ شد لوس میشه بغلی بار میاد.....حالا میگن نه هرچی مادری بیشتر به بچش برسه و شباهت بیشتری به کانگوروهای ماده داشته باشه بهتره چون بچه  یاد میگیره که به دنیا اعتماد کنه.اولین کسی که بچه به عنوان نماینده جامعه میبنه و لمس میکنه مادره واسه همین وقتی یکی دوسال بزرگتر شد و ذهنش به مرحله فاخر و ریلکس کننده  جنرالایزیشن رسید  فکر میکنه که همه دنیا مثل مادرش همیشه هست....اینجوری نیست که یه لحظه باشه یه لحظه نه...منظورم از بودن فقط بودن فیزیکی نیست...بودنه ! بودن! پس اعتماد میکنه...

آخه خب بچه بیچاره از همه جا بیخبر و از دنیا بی خبر و ظاهرا دنیا ندیده یا دنیا فراموش کرده  یاد میگیره که اعتماد کنه  اما بعد اگه به جاهایی که فهمید نباید اعتماد میکرد خیلی غصه میخوره همش صدای قطار میشنوه  صدای ترن ...خیلی تنهایی گریه میکنه مممممممممم ....من دوست دارم بهش بگم اعتماد کن همونطور که تو به من میگی اما میترسم ....میترسم یه روز بهم بگه چرا گفتم به آدمها اعتماد کن به دستها و ضربانشون و چشمها و خورشیدکهاشون ....


+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 1:37 نويسنده پرچین شاه محمدی |
خب وقتایی که قلمم مثل خودم لال مرگی گرفته تنها کاری که میشه انجام داد گوش کردن به موسیقیای خوبه.ترانه سیاوش رو میتونین گوش کنین.

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 1:4 نويسنده پرچین شاه محمدی |
من امروز ترجیح میدهم بمانم توی خانه و به این گلدانهای گل کوچک پشت پنجره ام آب بدهم....حرف بزنم توی گوششان و برایشان  ترانه هایی را  که دوست دارند پخش کنم  ...      بچرخانمشان طرفی که آفتاب نیست که هی عادت نکنند یک طرفی به سمت راست پنجره  رشد کردن که یکهو اگر روزی آفتاب گران شد یا قدغن شد از دلتنگی نمیرند!

روزنامه ها را هم نخوانده مچاله کنم و بکشم روی شیشه های پنجره که آفتاب که اینروزها دوست دارد گرمم کند و نمیتواند کمی راحت تر بتابد....میدانی امروز پایم را که از خانه بگذارم بیرون ممکن است توی هر کوچه ای تو را ببینم که روی زمین افتاده ای و گوشه لبت لبخند زیبایت زنده مانده اماخون  روی صورت جوانت راه میرود .ممکن است دلم احساس خفگی کند و بخواهم  روسری ام را بیاندازم روی شاخه درخت و کفشهایم را هم در بیاورم پا برهنه بروم....

قلمم درد میکند .میگویم به رنگها فکر نکن ..............................


+ تاريخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1392ساعت 9:1 نويسنده پرچین شاه محمدی |
هرگز ..نه هرگز هیچ جهان ایده آلی را تجربه نکردم.از همان آغاز جنگ و خشونت و بیماری و فقدان و از دست دادن و رفتن ....جهانی را که سعی داشتم دوست بدارم را نا متعادل میکرد زخمی میکرد ....من مثل تو... مثل همه من ها... وهمه تو ها ...هرگز جهان بهتری را تجربه نکردم نمیدانم چرا هر روز دلتنگ جهانی ام که  اینطور مثل الا کلنگ نیست....الا کلنگ نسبی ترین اسباب بازی کودکی هایم بود بالا که میرفت میخندیدم و پایین که می آمد ساکت می ماندم....یاد نمیگیرم من از همان اولش هم از این اسباب بازی نسبی بدم می آمد آدم محکم میخورد به زمین  تلق! تلق! فکرش را بکن یک جهان محکم مطلق که پارکهایش الا کلنگ ندارند.....
+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 18:14 نويسنده پرچین شاه محمدی |
میپرسد از من که:

التیام اعتماد فرو ریخته چیست؟التیام لحظه هایی که تو غبار سبکی هستی که هر باد موافق و مخالفی توان پراندنت را دارد کجاست؟آیا این جهان با همه غربت پر سر و صدایش جایی برای التیام بخشی به موجودات سر گردانش دارد؟

من پاسخی ندارم  حتی وقتی میخواهم بگویم اعتماد کن یک سوت بلند قطار گوشهایم را کر میکند....پس چیزی نمیگویم....کنارم نشسته سیگار میکشد..کف دستم را باز میکنم که خاکسترها بریزند کف دستم....نگاه کن . او سر خرگهایش عشق... سیاهرگهایش نا باوری !! ومن برایش قهوه نیمه شب دم میکنم کنارش مینشینم که تنهایی اش تکثیر نشود...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 1:59 نويسنده پرچین شاه محمدی |

هوا  گرم بود.آفتاب همه جا بود!!!شب هم بود ولی آفتاب از خانه اش آمده بود بیرون ....من ناباور بودم ...کورمال کورمال  میرفتم در روشنایی شبانه آفتابی نارنجی....عینکهای آفتابی رو ذوب میکرد ....پیر مردها نشسته بودند کنار مغازه خوار بار فروشی و عکس های مضحک کاندیداهای شورای شهر را در دست داشتند ...پیر مردی که ز یبا تر بود  یک نایلون پر از زرد آلوهای زرد را در دست لرزانش آورد بیرون از مغازه.توی نایلون پر از آب خنک بود...میروم داخل نایلون خنک  قاطی زرد آلو ها...چشم هایم را میبندم ...ژه در هزارمین سال مرگش توی آب لبخند میزند...تن ژه زیر خاک  سالم مانده ...ژه......آه ژه......

+ تاريخ دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 16:50 نويسنده پرچین شاه محمدی |
واقعیت کدام است؟؟؟؟!!!
+ تاريخ شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 12:5 نويسنده پرچین شاه محمدی |

دارم نوشته ها ی سالها ی قبل را میخوانم.نامه هایی که برای تو نوشته ام از دو ماهگی ات وقتی که در حد یک پروانه کوچکی میان دلم  تا این روزها که 5 سال است در کنارمی .انواع دوستت دارم ها را برایت نوشته ام و باز هم خواهم نوشت.زیرا تنها کاری که به بهترین شکل ممکن بلدم انجام بدهم همین است و خب وقتی تو بدانی که موجودی تا این حد دوستت دارد حتمن محکم تر روی زمین  گام بر میداری.آرامتری.

دوست کوچولوی من  داری کم کم به زمین عادت میکنی کم کم قوانینی را که ما از اجدادمان یاد گرفته ایم و به تو هم یاد میدهیم را به حافظه میسپاری.

هنوز میتوانی آرزوهای عجیب و غریب داشته باشی. 

هنوز فکر میکنی ممکن هست که یک شب بخوابی و صبح تبدیل به یک لا ک پشت نینجای واقعی سبز شده باشی. هنوز فکر میکنی هر یادداشتی که اتفاقی پیدا میشود روی در یخچال یا توی کیف  یا لای در میتواند نامه ای باشد از سمت فرشته  ها ...خب اینکه آدم بتواند آرزو کند بی هیچ ترسی  بی هیچ مانعی خیلی لذت بخش هست...اینکه وقتی تمام وجودت  از ایمان داشتن به چیزی لبریز میشود یکهو یک کلمه  یک  لحن یک تصویر تمام تصوراتت را نشکند و تکه های شکسته اش  گوشه چشمهایت جمع نشوند یک موقعیت افسانه ای است!باور کن فرشته کوچکم در دنیای پر از نسبیت و عدم باور های ما اینجور رهایی یک افسانه است....

هنوز واقعیت خیلی چیزها را نمیدانی.هرچند واقعیت قطعن آن چیزی نیست که ما تصور میکنیم.ولی چون دنیا خیلی بزرگ بود و نا محدود و ما خیلی کوچک بودیم و محدود پس زود پرونده خیلی چیزها را بستیم و خواستیم که اول همه چیز را طبقه بندی کنیم  بعد کم کم  به جزئیات خواهیم پرداخت....در نسلهای بعدیمان...

روند رشدت را دوست دارم.میدانی که ستاره ها هم رشد میکند؟همه چیز همه چیز رشد میکند.این خیلی  به آدم امیدواری میدهد اینکه حتی وقتی فکر میکنی همه چیز تمام شده  اینطور نیست   همه چیز دارد رشد میکند مژه های قشنگ تو  ناخن های کوچک  تو  استخوانهای معصومانه  تو! و  ...گلها و ستاره ها و کهکشانها هم....پس قول بده که زود مایوس نشوی ...میدانی عشق کوچولوی من ...مایوس شدن تمامت میکند  خسته ات میکند نمیتوانی در محیطی بمانی که  بخشی از مسیر توست.آدم وقتی مایوس میشود همه اش دنبال راهی میگردد که پرواز کند  دوووور بشود. به تو میگویم که خود نیز به خاطر بسپارم  آدم باید یکی را داشته باشد که هی تلنگر بزند بهش  که هی بگوید :پخخخخ! بیدار شو...نگذار روحت بخوابد ....بیدار شو....

زنبور عسل کوچولوی من.زیتون سبزم !زرد آلوی شیرینم  ...ماه کوچکم ...وور وورکم ...خمیر شیرینی من!

دیروز صبح ساعت 6 صبح سر حال و شاد بیدار شده بودی من تصمیم داشتم تا ظهر بخوابم  موبایلم را هم علیرغم عادت همیشگی کوک نکردم  اما تو سر حال تر از این حرفها بودی...بیدار شدی گفتی :"وای مامان خوشگلمو ببین خوابیده!" بعد  درست مثل یک آدم بزرگ گفتی بیا بیا تو بغلم بخواب. بغل کوچولوی تو مثل یه جهان بزرگ بود  بازوها ی باریک کوچولویت را پیچیدی مثل یک گیاه سبز باریک دور گردنم و لبهای شیرین کوچکت را چسباندی به پیشانی ام ....انگار که وصل شده باشم به منبع انرژی  یا که به قلبم باطری های پر قدرت گذاشته باشند ....

  خیلی دوستت دارم ...بقیه اش باشد برای بعد  الان  باید بوسه بارانت کنم ........



+ تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1392ساعت 11:47 نويسنده پرچین شاه محمدی |
نا م های خانوادگی 

اندوه هزار سال را در تو زنده میکنند

کسی که تو را به نام کوچک صدا میزند

آنقدر دوستت دارد 

که فقط تو را یاد دردهای شخصی ات می اندازد



نسترن وثوقی

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 22:56 نويسنده پرچین شاه محمدی |
فهمیده ام کار صدف های ابله است

تا پای جان محافظت از گوهری که نیست


حسین همتی

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 3:51 نويسنده پرچین شاه محمدی |
عادت میکنیم به خیلی چیزها ...عادت میکنیم به خیلی جاها و محیط ها هم به خیلی از جمع ها و یا فضاها ...این عادت کردن باعث میشود که یک روز میبینی هر بار قطعه ای از خودت را از دست داده ای ...میبینی کم کم شادابی ات کدر شده ... مهربانی ات خارج از ظرفیت بوده ... سادگی ات باعث پنهان کاری بیشتر شده ...حساسیتت باعث ادامه رفتارهای ها یلایت شده  شده...میبینی عادت کرده ای که هی بمانی و وانمود کنی نمیفهمی...عادت کرده ای که آسیب ببینی ...عادت کرده ای که.......این جور وقتها باید خودت را بتکانی عادت بدهی خودت را به عادت کردن به دردی که شاید بزرگتر باشد اما دست کم هر روز یک تکه از تو کم نمیشود رها کنی همه چیز را بگذاری  آنقدر بهم عادت کنند تمام آن چیزهایی که درد کشیدنشان عادت تو شده بود  که  ذوق  زده بمانند هی پله ها را بروند بالا و هی موفق باشند و تو در یک فرکانس غریبی از رها کردن بمانی....فرکانس پر دردی که دروازه دنیای بزرگ تنهاتر شدن است........

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 1:29 نويسنده پرچین شاه محمدی |
چرا اینجا اینقدر خلوته؟؟؟؟؟
+ تاريخ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 0:12 نويسنده پرچین شاه محمدی |



پی نوشت: دارم توی چشمهای تو زندگی میکنم.

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 1:59 نويسنده پرچین شاه محمدی |

 روی تخته که مینوشتم صدای تشنگی گلها حواسم رو پرت میکرد.چند دقیقه از کلاس اومدم بیرون. شیر آب رو باز کردم کم کم کنارش نشستم  دو دل بودم که به باغچه آب بدم یا نه....ما انگار یکی بودیم ... من و خاک باغچه .وقتی گلها قلپ قلپ داشتند مینوشیدند  خندیدم با خوشحالی برگشتم داخل کلاس... فقط چند دقیقه بعد باران شروع شد پر سرو صدا و پر طمطراق  من کلمه مینوشتم پای تابلو ....خاک باغچه فکر میکنم داشت  سیراب شد.... حالا من دور از باغچه و خاک دور از گلها  ....مضحک بودم! زیر باران مثل موش اب کشیده 

+ تاريخ شنبه یازدهم خرداد 1392ساعت 23:33 نويسنده پرچین شاه محمدی |

دارم به این فکر میکنم که بعضی تصاویر بعضی شنیده ها و بعضی دریافتهای حسی در نگاه اول تلخند ولی کم کم به تو قدرتی برای انجام دادن کارهایی میدن که فکر میکردی قادر به انجامشون نیستی....تو رو سخت و تنها و کم کم قوی بار میارن...........................

+ تاريخ شنبه یازدهم خرداد 1392ساعت 21:14 نويسنده پرچین شاه محمدی |
گاهی جهان آنقدر کوچک میشود

که مثل یک گردوی چرخان

میان گلویم گیر میکند....


مثل یک قطره اشک 

میان پلکهایم مردد است که بماند یا بیفتد!


گاهی جهان آنقدر میچرخد

که گیج میشوم

 هی میترسم


گلویم چاه اشک های مردد بشود

مردمک  زنده چشمهایم گردو های سخت.....


گاهی جهان....


+ تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 23:42 نويسنده پرچین شاه محمدی |

اگر به خوابم نمی آیی

 پس اين بوي پرتقال از کجاست؟

: اگر در رگ‌هايم بال نمي‌زني

 چرا پروانه‌ها رنگارنگ و قشنگند؟

 و اگر بر زانوانم شيرين‌زباني نمي‌کني

 اين شعرها از کجا مي‌بارد؟

 سبز آبي کبود!

 بودن يا نبودنت

 چه فرقي دارد؟

 خيال خنده‌هات

 سرتاپاي مرا ارديبهشت مي‌کند

 بانوي من

 همچون شکوفه‌هاي گيلاس

 بوسه‌هاي تو آن‌سوي آينه

 لب‌هاي مرا بهشت مي‌کند

 بگذار خيال کنم


 از عباس معروفی با تشکر از دوستی که این شعروفرستاد


+ تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 1:45 نويسنده پرچین شاه محمدی |