کنج ترسناک این ثانیه ها 

بهتر است از فردایی که بند دلم  زیر تیغ جراحی میرود.کاش زمان  همینجا بمیرد......

+ تــاریـخ سه شنبه چهارم شهریور 1393 ساعـت 15:8 به قـلـم پرچین شاه محمدی |
کیف سنگینت را می گذاری  روی صندلی بغلی.سه تا زیپ بزرگ دارد. بنوبت باز میکنی و بی آنکه نگاه کنی دست میکنی توی کیفت  آنجا که انگشتهایت  پیدایش کردند برش میداری   میگذاری روی زانوهایت. دیکشنری  خاکستری رنگ را هم میگذاری روی کیف  کنار صندلی بغلی.

اولین بار است که متوجه میشوی جلد  کتاب آبی کمرنگ است  با دو پرستو . یکی دارد به سمت تو می آید و دیگری آن دور تر ها دنبال این یکی می آید اما خیلی محو  خیلی دور  خیلی گیج . تا همین امروز  به نظر بنفش میرسید با یک پرنده!

دقت  میکنی به همه چیز کتاب!وای خدای من چه دوست خوبی! چه آرامشی !لغتها ی صفحات اولش را دیشب توی مطب دکتر پیدا کرده ای  و  امروز دوست داری به شیرین ترین بخشش بپردازی ! خواندن خطوط و ترجمه اش بدون دست انداز! موقعیت را فراموش میکنی.

نگار خریده اش.از فرانسه . جان دارد  حداقل آنقدر  که تو را از تمام این فضای  بی رحم بیرون آورد. اغلب وقتها یکی مثل همین پیدا میشود که بتواند موقتن آرامت کند  فقط باید زحمت حملش را با خودت بکشی و پله های اول  خواندنش را تحمل کنی  بعد ،از هر چیز دیگری بهتر میتواند خوشی ات باشد!

نشسته ای روی صندلی  فلزی سوراخ سوراخ بهم چسبیده،  زنی که  شبیه کوالا ست بر میگردد سمتت  و میتوانی کودک بیمارش را با چشمهای نیمه باز و رنگ پریده ببینی  که چسبیده در آغوش امن مادر ، یک کوالای کوچک دیگر!

به هیچ چیز فکر نمیکنی ، فقط این ورق ها را دوست داری  و کمی هم  نسیمی را که از پنجره  میوزد و کوههای بلند آنسو تر را ! به هیچ چیز  فکر نمیکنی! تو اینجا تنها مادری هستی که به کودکش فکر نمیکند به  تیغ جراحی و درد و  نا امنی فضای درهم بیمارستان فکر نمیکند.

جعبه استوانه ای اسمارتیز را در می آوری  میگذاری لای دستهای پسرک ، نمیخورد  دوست ندارد اینجا را  دستهای کوچکش  چه سرد ! تو با رنگهای اسمارتیز ها و کلماتی که دنبال معنایشان توی دیکشنری ات میگردی ارتباط بر قرار میکنی.ذهنت این کار را دوست دارد  . برای  پغسک ،قهوه ای  برای غدانت زرد  برای دگ غیزه آبی!دگ غیزه یعنی به هوش آوردن  یعنی کسی را از مستی  یا حالت بیهوشی  به هوش یاری رساندن!  فکر میکنی برای این کلمه باید آبی در نظر بگیری ..  آبی خیلی روشن   یا آبی خیلی فیروزه ای... هرو قشنگند.

.اسمارتیزها میان کف دستت ذوب میشوند  کف دستت یک رنگین کمان اسمارتیزی  هست و  تو به هیچ چیز فکر نمیکنی نه به آنژیو کتی که میسوزاند  نه به سوند   نه به ناخوشایندی این صندلهای فلزی  نه به بچه های بیمار  و رنگ پریده  نه به  کادر سفید پوش و سردر گم و عصبی بیمارستان  ، نه به اینکه  چند وقت پیش توی اتاق عمل نخ بخیه نبوده   ، نه به این زنی که ضجه میزند و کنار برانکارد میدود  نه به این موجود کوچولوی قشنگی که  کنارت  کز کرده و رنگش مهتابی شده  و نه به نسبتی که تو با او داری ! نه به اینکه چقدر دو ستش داری  نه به خیلی چیزهای سخت زندگی  نه به خاطرات تلخ بیمارستان ، نه به خیلی چیزهای پریشان کننده  ......

خطوط را میخوانی  و کنار آنا گاولدا در بار مینشینی .در جایی که همیشه مینشیند .آن پشت در اعماق،جای همیشگی ،گوشه سمت چپ ،نه چیزی میخواند ، نه تکان میخورد  نه  گوشی اش را چک میکند و منتظر است . منتظر کسی که هرگز نمی آید و برای همین دلتنگی اش آنقدر بزرگ میشود که شب با همین لغت  تمبه  می افتد به قول خودش رو اسکله ستاره!

تو به هیچ چیز فکر نمیکنی  .اولین پاراگراف دارد ترجمه میشود موجود تازه دارد  جان میگیرد  .زنی از اتاق شیر دهی با نوزاد کوچکش  می آید بیرون .دارم به  نوزادهایی که هی همینطور در این شلوغی به دنیا  می آیند فکر میکنم و به تو  که به هیچ چیز فکر نمیکنی! به تو که هیچ نگران نیستی!

+ تــاریـخ دوشنبه سوم شهریور 1393 ساعـت 13:8 به قـلـم پرچین شاه محمدی |

+ تــاریـخ یکشنبه دوم شهریور 1393 ساعـت 13:53 به قـلـم پرچین شاه محمدی |
همیشه همینطور است.هر چقدر هم که محله های شهررا بشناسد باز هم احساس گم شدن میکند ! انگار همه تیرهای چراغ برق گردبادهای عمودی اند و سنگفرش ها  سکوت های بی علاج! حس میکند در آشنا ترین محله ها هم گم میشود. مثل یک پر سبک میشود و سبکتر ، غریبانه تر از هر غریبه ای ترسیده و سبک  ... هر حرکت کوچک اطراف تکانش می دهد .هر کاری هم بکند چه بخواهد چه نخواهد دارد برای همه غریبه میشود برای همه این آدمها که توی خیابان اند برای آنها که توی ماشین هایشان نشسته اند یا برای آنها که کنارش شانه به شانه راه میروند...برای همه  غریبه است  غریبه ای که همه راه ها را گم کرده است....

+ تــاریـخ یکشنبه دوم شهریور 1393 ساعـت 1:40 به قـلـم پرچین شاه محمدی |
هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید

گویم: این نیز نهم بر سر غم های دگر

 

سعدی

+ تــاریـخ یکشنبه دوم شهریور 1393 ساعـت 0:23 به قـلـم پرچین شاه محمدی |
 

 

در گرسنگی مردن!کلیشه ابدی !

فرقی نمیکند جهان اولی باشی یا آخری یا سومی!

فرقی نمیکند که جهانی داشته باشی یا  تمام جهانت رنگیزه های روشن عنبیه های عسلی باشد!

فرقی نمیکند روی سنگفرش های یک شهر برای تکه نانی بمیری یا از گرسنگی دستهای گنگ یا مار پیچ های کلافه مغزت بمیری  از دلتنگی کودکانه و ترس ناشیانه چشمها بمیری  یا از عجیب زندگی کردن یا از خیلی  فقدانهای تعریف نشده ....نام همه اشان یکیست.

در گرسنگی  دی ان آها یت ! می خزی...

 

 و اگر راه نجاتی باشد از گوشه چشمت که شبیه  چشم بیرنگ و بزرگ و بی حرف  ابو الهول دیده میشود 

از پنجره های روزنی کروموزومهای سبک....

به جهانی بی توضیح سر میخوری!

 

 از گرسنگی مردن کلیشه است اما دارد در تو اتفاق می افتد ! هر قدر هم که از تمامی کلیشه های کتابها و روزها دلزده باشی .... همانند تمامی این آدمها  که از صلح حرف میزنند اما میجنگند  ، در تو که میخواهی کلیشه هایت را برکنی و خودت باشی کلیشه در گرسنگی مردن اتفاق می افتد ... در گرسنگی بعضی چیزهای کوچک غیر زمینی  میمیری.پیراهن سفید نخی ات را میپوشی دوباره برگهای زیتون را دور موهای نا مرتبت میکاری   . خیلی هم  وحشتناک نیست  فقط هی گرسنه میشوی و جز هوا و آب دوست نداری چیزی بخوری گاهی  چند خط شعر و گاهی  پروانه یا شب پره یا برگی ....

به مرده هایی نگاه کن  که همیشه روی تاب های خالی زندگی میکنند.زندگی کردن همیشه روی یک تاب!یا  آنها که روی لبه پنجره ها ی چهار فصل می زیند.

 یا مرده هایی که میان خط زندگی و مرگ آواز میخوانند.

مرده هایی که با مسکن زنده میشوند!  مانند کروموزوم، نه ! چیزی درونی تر ...ممممم مانند قلب های کوچک دی ان آها یت با مسکن زنده شده باشی! آدم سرش گیج میرود   میدانم ... میترسی این بار شدید تر بمیری ،  دردناکتر از گرسنگی دستها و چشم ها و دلت  بمیری،  وحشیانه تر سقوط کنی اما باز هم ایستاده ای ، بند کفشها روی شانه ات  با ژست رفتن  اما محکم لای در ایستاده ای...

یک چیزی  یک نور کوچک دارد قندیلهای نابا وری ات را  ذوب میکند   ، باور کردن ... اینقدر دیر و اینقدر دشوار و رنج آور  اما اینکه کم کم بتوانی باور کنی  تلخی مسکنی که موقتن زنده ات کرده را گوارا میکند....

دوست دارم خدا یک بار موهایم را ببافد.با دستهای خیسی که تازه  از ته اقیانوس در آورده  ...

 

+ تــاریـخ شنبه یکم شهریور 1393 ساعـت 12:34 به قـلـم پرچین شاه محمدی |

+ تــاریـخ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ساعـت 13:42 به قـلـم پرچین شاه محمدی |
آبراکس آس از خدایان مکتب غنوسی است و سابقه او به مدتها پیش ز مسیح میرسد . می توان او را مسیح آتلانتیس خواند.هرمان هسه از او چنین سخن می راند:

بر آتش مداقه کن!و در ابر ها تامل ورز و چون علائم غیبی  آشکار شود و اصوات در جانت به صدا در آید خودت را به آنها بسپار بی آنکه لحظه ای بیندیشی  که این عمل تو  خوب و شایسته است یا نه .

اگر تردید کنی  وجود خویش را ضایع کرده ای . در این صورت  چیزی بیش از چهره دروغین بورژوآ  نخواهی بود که تو را در پس خو د محبوس داشته است و یک فسیل خواهی شد . اسم خدای ما آبراکس آس است و او  در عین حال  که خداست اهریمن است .در او هم جهان نور وهم جهان سایه را خواهی یافت .

آبراکس آس  با هیچ یک از افکار یا رویاهایت در تضاد نیست  اما اگر بی اعتنا یا سرد بودی ترا رها میکند! و به جستجوی ظرف دیگری می رود تا در آن اندیشه های خود را بپزد........

 

پی نوشت:با یونگ و هسه :میگوئل سرانو

+ تــاریـخ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ساعـت 10:9 به قـلـم پرچین شاه محمدی |
گاهی  وقتها آنقدر آدم توی خو دش میماند که خیلی چیز های معمولی  از خاطرش میرود.

کتابخانه دانشکده در زیر زمین بود. یک جای خیلی تاریک که فقط عزم و اراده غ. سلطانی را میطلبید که آنجا هم با عینک آفتابی تردد کند.کتابدار  اتاق رفرنس آقای مهربانی بود که جانباز بود. دقیقن یادم نیست چه معلولیتی داشت اما فکر میکنم هر دو دستش به شدت آسیب دیده بود. و همان سالهای آخر تحصیلم  هم رفت.زندگی برایش دشوار بود اما  پر واضح بود که حالش میان آنهمه کتاب و سکوت اتاق رفرنس خوب است. بهر حال  زود رفت.

نگاهش هم شبیه همین آقای کتابکده فرهنگ خودمان بود. انگار که کتابها را رام میکرد! تو گویی زبانشان را میفهمید.رام کننده کتابها !ممم چه خوب. ...

اصلن دو نوع کتابدار تا حالا شناخته ام.آنها که مجسمه ای اند و هی بلدند تذکر بدهند  و مثل سنگ و چوب خشکند .آنها که  رام کننده کتابند  آنقدر  با ورق و کتاب بوده اند  که  چشمهایشان یک طور زیبایی شده.

فکر میکنم یک جایی هم توی قلبم درست شده  که شبیه همین اتاق رفرنس شده. خیلی جاها که دوستشان داشته ام  میان ذرات ذهنیت و تخیلم شکل گرفته اند گاهی آنقدر آنجا میمانم که چیزهای کوچک یادم میرود مثلن یادم میرود ببینم موهایم چقدر بلند تر شده  یا اینکه پوسته گوشه کدام انگشتم  کنده شده و میسوزد   بعد می آیم توی تراس خودم  ویترین درب و داغونم را میبینم که هیچ چیز برایش اهمیت ندارد !

دوست دارم آنارشیست بازی در بیاورم .

مثل همین دیشب که داشتم بین آدمها راه میرفتم  که بروم با دکتر موجود کوچولویم حرف بزنم که ببینم این گردوی عجیب که دکترها اسمش را گذاشته اند فتق! میشود نیاز به تیغ و درد و جراحی نداشته باشد  که آنهم سه طبقه رفتم و نبود  و به همسرم زنگ زدم که نیست. توی ماشین بمان بر میگردم. دوست داشتم مثل اینها که وقت راه رفتن به آدم تنه میزنند راه بروم دوست داشتم با شانه ام محکم به همه اشان بکوبم که مطمئن شوم تنها نیستم . که تنها نیستیم . که .... نمیدانم اصلن که چه بشود.

  اجناس مغازه ها چندش آور بودند . لبهایم خشک خشک بود ،  دوست داشتم  یک صندلی دنج میان آنهمه بیرحمی  پیدا کنم  یک آدم دنج ، که یک لحظه چشمهایم را ببندم و  آرام بگیرم که  همه جا پر از گل و بلبل و سبزه بشود!! و صدای پرنده ها  ذهنم را شبیه اپرای پاریس کند . اما همه چیز لحظه ای بود. هر چیز خوب و دنجی اگر هم پیدا میشد  به ثانیه ای بند بود و پی نوشتش ! اضطراب بود...و ترس

به خانه که رسیدم موجود کوچولویم با خوشحالی پرید توی بغلم  نگفتمش که مهره های کمرم فریاد زدند  دوست نداشتم بغلش کنم   هر فشار تن کوچکش قلبم را آنارشیست تر میکرد! از اتاق رفرنسم بیرون آمده بودم اما آنجا هم مانده بودم  برای همین  نه اینجا بودم نه آنجا! برای همین  دوست داشتم  محکم بغلم کنی  برای همین دوست داشتم ....آه خیلی چیز ها دوست داشتم ولی چه اهمیتی دارد وقتی که خیلی چیزها بر آورده نمیشود .

 باید برای بچه ها استثنا قائل میشدی ! برای تک تک شان   ! هر کجای دنیا !اینها خیلی کوچکند ! خیلی ......اینها را چگونه با مهربانی لا جرمت میکس کنم؟!!!!

---------------------------------------

------------------------------------------

------------------------------------------------------ 

پی نوشت بعد از 24 ساعت:

میتوانم با مهربانی لا جرمت میکس کنم!مهربانی ات را حس میکنم  ممممممم شاید اگر همه اینها نبود نمیشد برای هیچ کدام از مفاهیم مثل همین حکمت و رحمت تو تعریفی ارائه داد... خب همه چیز در تضاد زاده میشود .....  چی؟توجیه؟دارم  خودم را توجیه میکنم؟سایه ام  این را میگوید با شما نبودم لرد  مهربانم......انمیدانم ....شاید در این لحظه میتوانم مهربانی ات را حس کنم  مثل دانه های ریز و روشن باران که آهسته به پنجره ذهن دیر باورم تلنگر میزند.....میروم توی باغچه  نفس گلهارا لمس کنم.

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ساعـت 11:20 به قـلـم پرچین شاه محمدی |
 

 

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ساعـت 10:57 به قـلـم پرچین شاه محمدی |
تا زمانی که محتویات ذهن ناهشیار را به سطح هشیار ذهن‌تان نیاورده‌اید، به زندگی‌تان سمت و سو می‌بخشد و شما آن را تقدیر خطاب می‌کنید.

- کارل گوستاو یونگ
ــــــــــــــــــــــــــــــ

+ تــاریـخ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ساعـت 0:22 به قـلـم پرچین شاه محمدی |
می خواهم با کسی بروم که "من دوستش می دارم"
نمی خواهم هزینه ی این همراه شدن را حساب و کتاب کنم
یا اینکه به خوبی و بدی اش فکر کنم
حتی نمی خواهم بدانم دوستم دارد یا نه
فقط می خواهم با آن کسی بروم که دوستش دارم

- برتولت برشت

+ تــاریـخ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ساعـت 10:40 به قـلـم پرچین شاه محمدی |
آرتور شوپنهاور :

اگرچه تنهایی محرومیت است , با این همه مباد که با عامیان بگروی و فرومایه شوی, زیرا اگر چنین کنی همیشه در برهوت خواهی بود .

+ تــاریـخ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ساعـت 10:37 به قـلـم پرچین شاه محمدی |
هر مردی، درون خود تصویری ازلی از زن دارد. این تصویر یک زن خاص نیست، بلکه تصویر روشنی از زنانگی است. در زنان نیز همین گونه است. هر زن نیز تصویری ذاتی از مرد دارد.

- کارل گوستاو یونگ

+ تــاریـخ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ساعـت 10:31 به قـلـم پرچین شاه محمدی |
یار مفروش به دنیا 

که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

 

حافظ

+ تــاریـخ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ساعـت 10:18 به قـلـم پرچین شاه محمدی |
اما وقتی که پرخاش و دل‌خوری را فهمیدم | کم کم با سکوت آشنا شدم | چرا که مادرم می‌گفت همیشه در مدرسه نیازی نیست با هر کسی دعوا کنی | پرخاش کنی | یک‌وقت‌هایی باید سکوت کنی | سکوت جواب یک‌سری حرف‌هاست.

یک‌بار قبلاً در یک یادداشت دیگری هم نوشته بودم | مادر بزرگ‌ام می‌گفت می‌دانی آدم چرا از مُرده می‌ترسد؟ چون مُرده ساکت است...وگرنه فرقی آن‌چنان با آدمِ زنده ندارد | ولی همین سکوت‌اش باعث می‌شود بترسی...بنابراین اگر می‌خواهی آدمی را از رفتارِ زشتش بترسانی...سکوت کن...

امروز من چند مدل سکوت می‌شناسم.

یک سکوت سکوتِ ذوق است | از بس که ذوق کرده‌ای...از بس که خوش‌حالی زبانت بند آمده‌است...ولی از حالت چشمانت هویداست که چقدر خوشحالی...ولی هیچ‌چیز نمی‌توانی بگویی...مثلِ سکوتِ هنگامِ دیدار در فرودگاه | مثلِ سکوتِ از فرودگاه تا خانه | مثلِ سکوتِ بعد از گرفتنِ یک هدیه‌ی خوب | مثلِ سکوتِ بعد از خواندنِ یک نامه‌ی مهربان | مثلِ سکوتِ بعد از فهمیدن اینکه :"چه عجیب هنوز یادشه" | مثلِ سکوتِ درون | شب تنها...کنجِ اتاق... پس از اولین بوییدنِ یاری مقبول...

یک سکوت سکوتِ غم است | آدم وقتی خیلی غمگین است گریه نمی‌کند | پرخاش هم نمی‌کند | فقط ساکت است...سکوتِ مطلق... | هیچ‌چیز نمی‌گویی | راه می‌روی | چای می‌نوشی | مدام کنار پنجره می‌روی | اگر مرد باشی با گوشه‌ی سبیلت ور می‌روی | اگر زن باشی با مویی که پشتِ گوشت آمده ور می‌روی | غروب می‌روی در کوچه | با نگاهی مستقیم | تند تند راه می‌روی... آنقدر این‌کار ها را می‌کنی تا گریه‌ات در بیاید و سکوت‌ات یک‌طوری بشکند... این سکوتِ کذایی معمولاً بعد از دل‌شکستگی پدید می‌آید...

چند مدل دیگر هم هست | سکوتِ بی‌حوصلگی...سکوتِ بی‌رمقی...سکوتِ دل‌تنگی...سکوتِ سکوت... سکوتِ خیلی سکوت....

خیلی وقت‌ها آدم‌ها فکر می‌کنند کسی که در جواب‌شان سکوت کرده | جواب نداده‌است | در صورتی که سکوت خودش جواب است | جواب را حتماً نباید در کلمات جست | گاه می‌توان کلمات را در سکوتِ آدم‌ها یافت...

و هیچ‌وقت آدمی که با سکوت جواب شما را داده‌است را مجبور به حرف زدن نکنید | چون ممکن است حرف‌ها و پاسخ‌های غلط به شما بدهد | و شما مجبورش کرده‌اید که پاسخ‌های غلط بدهد. 

کیومرث مرزبان

 

+ تــاریـخ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ساعـت 0:9 به قـلـم پرچین شاه محمدی |
مهم نیست که دیگر پول نداریم

شراب‌مان که به آخر رسید
می‌رویم زیر باران
و این بار از بوسه‌های خیس
مست می‌شویم

- احمد اُکتای

+ تــاریـخ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ساعـت 0:7 به قـلـم پرچین شاه محمدی |

+ تــاریـخ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ساعـت 14:15 به قـلـم پرچین شاه محمدی |

+ تــاریـخ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ساعـت 14:13 به قـلـم پرچین شاه محمدی |
ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... 
ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...

_فردا شکل امروز نیست_
_نادر ابراهیمی_

+ تــاریـخ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ساعـت 12:8 به قـلـم پرچین شاه محمدی |