+ تاریخ سه شنبه یازدهم شهریور 1393 ساعت 13:48 نویسنده پرچین شاه محمدی |

 یک چیزی مثل یک گوی بلورین   مثل یک حباب بنفش کم رنگ درست در مرکز سینه اش  جایی که معده هست یا شاید حوالی قلب ، دقیقا در مرکز تنه اش به وجود آمده یک چیزی که دوست دارد بیاید بیرون ! چیزی   که با حرکت مرموزی  تمام تنش را مرتعش میکند ،گلویش را تنگ میکند  و چشمهایش را تر . چیزی که در رویا  قدرت جادویی میبخشدش و با هر  حرکت دستش امواجش را  به سمت تمام جادوگر کوچولوهای احمقش میتاباند  و در بیدار سبب آزارش هست.

نمیشود تحملش کرد.  واقعن نمیشود مثل خیلی چیز های دیگر که نمیشود تحملش  کرد. یا باید خودش را محکم بکوبد به جایی تا شیشه همانجا بمیرد  و تکان نخورد!   یا باید  برود پیش یک جراح حاذق روح ، که دلش را پاره کنند بیاورندش بیرون  از همین چرندیات بارش کنند  و بشود یک آدم تعریف شده جامعه عقب مانده پسند و کلی به به و چه چه  و آفرین نصیبش کنند  و دیگر خالی شدنش برایش اهمیتی نداشته باشد و تا آخر عمر  مثل بقیه گوسفندها زندگی کند   ، شاید هم باید به یک خواب عمیق برود  یک خواب سرد  عمیق   که بی حس و حال بشود   که رودخانه های در حال ریختنش یخ بزنند  و آرزوهای کوچکش پر بکشند  و ....نمیدانم...شاید هم  باید منکر قضیه حباب  توی دلش بشود  اصلن از اول هم فقط فکر کرده که حبابی هست   شاید زیادی به همه اعتماد کرده  از اول چیز خاصی نبوده ...... ممممم نمیدانم  کمکی از دستم  ساخته نیست   شاید هم باید حبابش را بپذیرد  ببیند اگر جزء طبیعتش  هست  همانطور زندگی کند که ارتعاش های حباب ایجاب میکند  ... اگر این کار را نکند  میشود  مثل یک گوسفند گوشت خوار یا  یک ببر گیاهخوار ! چندش آور  میشو د  چندش آور و کوچک و مبتذل  مثل همین آدمها که همیشه در حال ادا در آوردنند  مثل همینها  که به در و تخته میکوبند  که  هی  همه چیز بر وفق مراد  مبتذل  و اجبار کننده اشان  بچر خد !  مثل احمق هایی که در حال تربیت کردن زمین و زمانند ! در حال درست کردن   همه ای که می اندیشند اشتباهند!

که هیچ از خود نمیدانند و هی منم منم  میکنند  و دور و بر ما متاسفانه پر است. همین آدمها  که  فقط شکلشان آدم هست خوب که نگاه کنی  شغالند یا گوسفند یا گرگ ... 

کاش بتواند  حباب را که هی می آید بالای گلو ، ببلعد . بپذیرد  چیز هایی را که با پذیرفتنش  یک خواب  عمیق سرد میسر میشود .کاش بتواند سرش را از لای کتاب بیرون بیاورد   بتواند   نفسی تازه کند آنجا در اعماق درد آور ماندن  ارتعاشات  حباب  نا شناخته  گم کرده راه را  بیشتر حس میکند  ... کاش برسند از راه  اندیشه ها  یا  انسانهایی که راستین اند   کاش همین  خدای مرموزی  که حباب را درست کرده  اسمش هر چه که  هست آپراکس آس ؛ الله ، یهوه ، طبیعت  یا .......از راه برسد و همه چیز را زود زود زود تمام کند.چشمهای خسته ات را ببند  .

----------------------------

پی نوشت:کیمیا گر پیر  گفت : مهم نیست که چقدر منزوی هستید و چه مایه احساس تنهایی میکنید  اگر کار خود را حقیقتن و خود آگاهانه  انجام دهید  یاران ناشناخته می آیند و شما را طلب میکنند: از سخنان یونگ

+ تاریخ سه شنبه یازدهم شهریور 1393 ساعت 10:45 نویسنده پرچین شاه محمدی |

+ تاریخ سه شنبه یازدهم شهریور 1393 ساعت 10:42 نویسنده پرچین شاه محمدی |

+ تاریخ سه شنبه یازدهم شهریور 1393 ساعت 9:57 نویسنده پرچین شاه محمدی |

بدترین منظره برای  هر کس ، دیدن تصویر حماقت خودش در آیینه  گذشته است!

+ تاریخ دوشنبه دهم شهریور 1393 ساعت 12:33 نویسنده پرچین شاه محمدی |

+ تاریخ دوشنبه دهم شهریور 1393 ساعت 11:29 نویسنده پرچین شاه محمدی |

+ تاریخ دوشنبه دهم شهریور 1393 ساعت 11:12 نویسنده پرچین شاه محمدی |

 نگاه های قهوه ای  امان  در هم گره میخورند ، دستهای کوچکش  گردنم را لمس میکنند  زیاد که نگاهش میکنم  هول میشود خجالت میکشد  میگوید : مامان ! نکن! اصلن  به چی فکر میکنی؟ جواب نمیدهم  میخندم ... میپرسم  توی چشمهای من چی میبینی؟ با همان لحن شیرینش میگوید : من!  میگویم یعنی تو توی چشمهای منی! یعنی  تو چشم منی!... میخندد و از پنجره بیرون را نگاه میکند.

+ تاریخ یکشنبه نهم شهریور 1393 ساعت 11:37 نویسنده پرچین شاه محمدی |

 

چگونه  میشود از اینجا رفت

وقتی درخت تو در من ریشه دارد؟

 

 

-----------------

پی نوشت: ............ .

+ تاریخ یکشنبه نهم شهریور 1393 ساعت 10:27 نویسنده پرچین شاه محمدی |

کنارِ راه نشسته ام
راننده چرخ پنچر را عوض می کند
جایی را که از آن آمده ام دوست ندارم
جایی را که به آن می روم هم دوست ندارم
پس چرا به عوض کردنِ چرخ با بی طاقتی نگاه می کنم؟

- برتولت برشت
ترجمه: بهنود فرازمند

+ تاریخ یکشنبه نهم شهریور 1393 ساعت 9:47 نویسنده پرچین شاه محمدی |

گفتم: دست‌هایت را
برای من بگذار و برو...
من می‌توانم بدون تو

با سایه‌های دست‌های تو روی دیوار، زندگی کنم...

...
احمدرضا احمدی

+ تاریخ یکشنبه نهم شهریور 1393 ساعت 9:41 نویسنده پرچین شاه محمدی |

 وقتی که روح در یک حالت شدید التهاب است  مثلن در عشق ، نیروهای معجزه آفرینی می آفریند  که  عملن میتوانند باعث تغییر  هیات یا نورانیت چهره یا ... شوند.

+ تاریخ شنبه هشتم شهریور 1393 ساعت 12:29 نویسنده پرچین شاه محمدی |

 این نوشته  یکی از  نوشته های مقدسم هست.مقدس برای خودم زیرا از اعماق بر می آید، قول میدهم  که هیچ دخل و تصرف عامدانه ای در ظهورش نداشته باشم.مشکلم اینست که حجم شهودی که از دیروز بر من نازل شد آنقدر زیاد است و شگفت انگیز که  دور ! میدانم  قادر به انتقالش باشم . 

هراس تمام شده بود  و حالا باید تمام تلاشم  را به کار گیرم تا از بر گشت دوباره بیماری  جلو گیری کنم و گل کوچکم را دوباره به زندگی مطمئن  کنم.کوچولوی من  کنارم بود و با همه خستگی شدیدی که داشتم بی آنکه خودم بخواهم دیدم  دارد اتفاق تازه ای در روح و جانم رخ میدهد. در تمام زندگی ام شاید ده بار این اتفا ق  افتاده  حالاتش آشناست اما  از شناسایی اش عاجزم.میتوانم  از این کلمات برای توصیفش  استفاده کنم  : انتقال به فرکانس بالاتر! مثل اینکه یک سری موجودات نا مرئی  یا خود خالق  تو را به جای بهتری از اندیشه و حس میبرند.

یک چیزی مثل تولد دوباره   و خب من ان طور وقتها  فقط دوست دارم سکوت کنم  تا بتوانم  به تمامی باشم  اما چون یک مادرم  آنهم یک مادر پر اتفاق و حادثه  و همیشه باید در حال مراقبت بیش از حد باشم  سکوتم  کمتر هست  یعنی باید  برای چیز های ساده مثل اینکه سرلاک میخوری؟آب میوه اتو چرا نخوردی ، نپر عزیزم ، باشه الان آب میارم ، اوکی میتونی معینو دعوت کنی، ولی منکه فوتبال دوست ندارم، لاکی رفته زیر تختت ، چرا دستاتو نشستی و .....کلمه استفاده کنم  اما خب  همه چیز دارد به یک طرح کلی میرسد  همین  کلمات پشت سر هم و روز مره و لحظه ای هم  زیبایی خاص خودشان را پیدا کرده اند  .یک انرژی  خارق العاده ای  که بشدت نوازشم میکند و من تنها  کاری که توانستم برای سپاسگزاری اش انجام دهم  اعتراف به وجود و پنهان نکردنش بود. میخواستم این بار داشتنش را با شما  که نوشته هایم را میخوانید شریک باشم.

دوست داشتم غرق لذت باشم . لذت های عمیق و واقعی! و لذت های عمیق و واقعی من  چیز های خیلی ساده ای هستند   مثل  حرف زدن با فرشته ام ، مثل غرق خطوط کتابی دلخواه شدن ، مثل گوش کردن به موسیقی  ، مثل پیدا کردن نرمترین لباسها و پوشیدن راحت ترینشان  مثل جمع کردن موها بالای سرم بعد از یک دوش داغ ، مثل پیدا کردن نشانه ها و بازی با آنها  ، مثل کشف و شهودی بی پایان در تک تک ثانیه ها و رد یابی آنها در کتابهایی که ظاهرا تصادفی به دستم میرسند ......

گاهی زندگی رنگی میشود  ! دست کم برای من که  تاریکی وجودم شدید هست  روشنی و رنگی بودنش  خیلی شدید هست! درست مثل خودم  که از دیروز علیرغم ساکت بودنم شدید هستم!  تعجب کردم  گفتم  آیا این منم؟ منی که در  عمیق ترین سردابه های روحم پرسه میزدم؟! حالا با این پتانسیل شدید انرژی چه کنم؟یک روشنی عجیب فرا گیر ! پنجره های کوچک کلیسای تاریکم  نور  میریختند و من  سرم رار  میچرخاندم تا شکل های سه گوششان را بر دیوار ها ببینم. 

 گفتم 3! این روزها سه معنا دار شده  سوم شهریور بود  داشتم به این موضوع  فکر میکردم  بعد  به تثلیث فکر کردم و بعد دیروز در کتابی از میگوئل سرانو  در مباحثاتش با یونگ باز به همین مبحث رسیدم ...و همینطور گشتم و گشتم و خواندم  و ذهنم به نهایت خوشی رسید که در هیچ  گردش یا میهمانی یا سفری  نمیرسد.

حس میکردم همه چیز پر رنگ شده  آن کفشهای قرمز گوشه کمدم  سر خیشان شدید   شده  پا به پا میشوند  هی دوست دارند بیایند بیرون از  میان کفشهای دیگر توی کمد و تق تق کنان در کوچه هایی که دوست  دارند بدوند و راه بروند  هی بروند هی بروند بی آنکه نگران چیزی باشند .

شدید شده ام!  حتی این گیاهان دست پرورده خودم  هم تا میروم کنارشان جا میخورند ! فهمیده اند دارم مثل خودشان فتو سنتز میکنم   دارم در شفافیت سلولهای سبزشان غسل تعمید میگیرم  !دارم در شمنیت مطلق چشمهایم  همه دنیا را به سخره میگیرم   دارم کم کم  یونگ را مرشد  میخوانم  ! مرید ش میمانم و از اینکه  حتی پس از مرگش  تلاش میکند تا  بشر  گم شده را دوباره به  دنیای شگفت انگیز و بی پایان درونش راه بری کند  تحسینش میکنم  .

از اینکه یاری میکندم تا فر آیند فردیتم را به تنهایی سپری کنم  ، از اینکه پا به جهان خاکی گذاشت سپاسگزارم !

 زندگی یک بعدی نیست! و پشت دیوار ها   حتمن چیزی هست  چیزی به جز عدم !  

همه حالاتی  که در طی یکی دو روز گذشته  حس کردم  یک باز خورد بیرونی عجیب ولی محکم داشت! در کتابی که میخوانمش از میگوئل سرانو  ، و مباحثات و خاطراتش  با دو شخصیت عجیبی که همواره تحسین بر انگیز بوده اند : هسه و یونگ ،تکرار شده بودند! باور کردنی نیست ولی واقعن این اتفاق می افتد.

بعد از ظهر خواب میدیدم دو جادو گر زن دنبالم هستند در کتاب یونگ  ، مطلبی مشابه خواندم  ، خواندم که  فرد باید مثل یک جادو گر باشد! نه اینکه دنبال خرافه و جادو باشد  بلکه حالاتش در قبال روح  اینگونه باید باشد  باید به اندیشه هایی بیندیشد که از نا خود آگاهش می آیند  و میتوانند  جهان را طرحی نو در اندازند...

در پی  حالاتی که شرح دادم  در همان حالتی که گفتم شدید شده ام  حس میکردم  تمام قسمتهای مختلف بدنم بیدار شده اند  حس کردم   حتی زانوهایم  رویا میبینند  انگشتهایم به سفر میروند  بعد با خودم گفتم  تمام آن چیزها که در یوگا آمو ختم شاید فقط تصور و ایماژ بود و این حالاتم پس مانده همان دوره هایم هستند  اما  کتاب دوست خیلی خوبم  کلی در این مورد حرف زد : باید بدانیم که چگون گوش کنیم  زیرا منطقی در درون ماست  که  بسی بیشتر از آنچه تصور میکنیم  میدانند . مثلن زانوهای ما ممکن است بیشتر از سرمان رویا ببینند بایستی به مراکز مرموز بدن توجه کرد  به چاکرا ها  و نادی ها!.....من و کتاب حرفها زدیم   از ملکه سبا و ازدواج جادویی و اتحاد روانی  و ای چینگ و چیزهای بسیار  که مجال گفتنش اینجا نیست.....

 

-----------------------------------------

پی نوشت: عنوان  : نوشته  تابلویی که بر سر در خانه یونگ هست.

+ تاریخ شنبه هشتم شهریور 1393 ساعت 10:31 نویسنده پرچین شاه محمدی |

 

کنج ترسناک این ثانیه ها 

بهتر است از فردایی که بند دلم  زیر تیغ جراحی میرود.کاش زمان  همینجا بمیرد......

+ تاریخ سه شنبه چهارم شهریور 1393 ساعت 15:8 نویسنده پرچین شاه محمدی |

کیف سنگینت را می گذاری  روی صندلی بغلی.سه تا زیپ بزرگ دارد. بنوبت باز میکنی و بی آنکه نگاه کنی دست میکنی توی کیفت  آنجا که انگشتهایت  پیدایش کردند برش میداری   میگذاری روی زانوهایت. دیکشنری  خاکستری رنگ را هم میگذاری روی کیف  کنار صندلی بغلی.

اولین بار است که متوجه میشوی جلد  کتاب آبی کمرنگ است  با دو پرستو . یکی دارد به سمت تو می آید و دیگری آن دور تر ها دنبال این یکی می آید اما خیلی محو  خیلی دور  خیلی گیج . تا همین امروز  به نظر بنفش میرسید با یک پرنده!

دقت  میکنی به همه چیز کتاب!وای خدای من چه دوست خوبی! چه آرامشی !لغتها ی صفحات اولش را دیشب توی مطب دکتر پیدا کرده ای  و  امروز دوست داری به شیرین ترین بخشش بپردازی ! خواندن خطوط و ترجمه اش بدون دست انداز! موقعیت را فراموش میکنی.

نگار خریده اش.از فرانسه . جان دارد  حداقل آنقدر  که تو را از تمام این فضای  بی رحم بیرون آورد. اغلب وقتها یکی مثل همین پیدا میشود که بتواند موقتن آرامت کند  فقط باید زحمت حملش را با خودت بکشی و پله های اول  خواندنش را تحمل کنی  بعد ،از هر چیز دیگری بهتر میتواند خوشی ات باشد!

نشسته ای روی صندلی  فلزی سوراخ سوراخ بهم چسبیده،  زنی که  شبیه کوالا ست بر میگردد سمتت  و میتوانی کودک بیمارش را با چشمهای نیمه باز و رنگ پریده ببینی  که چسبیده در آغوش امن مادر ، یک کوالای کوچک دیگر!

به هیچ چیز فکر نمیکنی ، فقط این ورق ها را دوست داری  و کمی هم  نسیمی را که از پنجره  میوزد و کوههای بلند آنسو تر را ! به هیچ چیز  فکر نمیکنی! تو اینجا تنها مادری هستی که به کودکش فکر نمیکند به  تیغ جراحی و درد و  نا امنی فضای درهم بیمارستان فکر نمیکند.

جعبه استوانه ای اسمارتیز را در می آوری  میگذاری لای دستهای پسرک ، نمیخورد  دوست ندارد اینجا را  دستهای کوچکش  چه سرد ! تو با رنگهای اسمارتیز ها و کلماتی که دنبال معنایشان توی دیکشنری ات میگردی ارتباط بر قرار میکنی.ذهنت این کار را دوست دارد  . برای  پغسک ،قهوه ای  برای غدانت زرد  برای دگ غیزه آبی!دگ غیزه یعنی به هوش آوردن  یعنی کسی را از مستی  یا حالت بیهوشی  به هوش یاری رساندن!  فکر میکنی برای این کلمه باید آبی در نظر بگیری ..  آبی خیلی روشن   یا آبی خیلی فیروزه ای... هرو قشنگند.

.اسمارتیزها میان کف دستت ذوب میشوند  کف دستت یک رنگین کمان اسمارتیزی  هست و  تو به هیچ چیز فکر نمیکنی نه به آنژیو کتی که میسوزاند  نه به سوند   نه به ناخوشایندی این صندلهای فلزی  نه به بچه های بیمار  و رنگ پریده  نه به  کادر سفید پوش و سردر گم و عصبی بیمارستان  ، نه به اینکه  چند وقت پیش توی اتاق عمل نخ بخیه نبوده   ، نه به این زنی که ضجه میزند و کنار برانکارد میدود  نه به این موجود کوچولوی قشنگی که  کنارت  کز کرده و رنگش مهتابی شده  و نه به نسبتی که تو با او داری ! نه به اینکه چقدر دو ستش داری  نه به خیلی چیزهای سخت زندگی  نه به خاطرات تلخ بیمارستان ، نه به خیلی چیزهای پریشان کننده  ......

خطوط را میخوانی  و کنار آنا گاولدا در بار مینشینی .در جایی که همیشه مینشیند .آن پشت در اعماق،جای همیشگی ،گوشه سمت چپ ،نه چیزی میخواند ، نه تکان میخورد  نه  گوشی اش را چک میکند و منتظر است . منتظر کسی که هرگز نمی آید و برای همین دلتنگی اش آنقدر بزرگ میشود که شب با همین لغت  تمبه  می افتد به قول خودش رو اسکله ستاره!

تو به هیچ چیز فکر نمیکنی  .اولین پاراگراف دارد ترجمه میشود موجود تازه دارد  جان میگیرد  .زنی از اتاق شیر دهی با نوزاد کوچکش  می آید بیرون .دارم به  نوزادهایی که هی همینطور در این شلوغی به دنیا  می آیند فکر میکنم و به تو  که به هیچ چیز فکر نمیکنی! به تو که هیچ نگران نیستی!

+ تاریخ دوشنبه سوم شهریور 1393 ساعت 13:8 نویسنده پرچین شاه محمدی |

+ تاریخ یکشنبه دوم شهریور 1393 ساعت 13:53 نویسنده پرچین شاه محمدی |

همیشه همینطور است.هر چقدر هم که محله های شهررا بشناسد باز هم احساس گم شدن میکند ! انگار همه تیرهای چراغ برق گردبادهای عمودی اند و سنگفرش ها  سکوت های بی علاج! حس میکند در آشنا ترین محله ها هم گم میشود. مثل یک پر سبک میشود و سبکتر ، غریبانه تر از هر غریبه ای ترسیده و سبک  ... هر حرکت کوچک اطراف تکانش می دهد .هر کاری هم بکند چه بخواهد چه نخواهد دارد برای همه غریبه میشود برای همه این آدمها که توی خیابان اند برای آنها که توی ماشین هایشان نشسته اند یا برای آنها که کنارش شانه به شانه راه میروند...برای همه  غریبه است  غریبه ای که همه راه ها را گم کرده است....

+ تاریخ یکشنبه دوم شهریور 1393 ساعت 1:40 نویسنده پرچین شاه محمدی |

هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید

گویم: این نیز نهم بر سر غم های دگر

 

سعدی

+ تاریخ یکشنبه دوم شهریور 1393 ساعت 0:23 نویسنده پرچین شاه محمدی |

 

 

در گرسنگی مردن!کلیشه ابدی !

فرقی نمیکند جهان اولی باشی یا آخری یا سومی!

فرقی نمیکند که جهانی داشته باشی یا  تمام جهانت رنگیزه های روشن عنبیه های عسلی باشد!

فرقی نمیکند روی سنگفرش های یک شهر برای تکه نانی بمیری یا از گرسنگی دستهای گنگ یا مار پیچ های کلافه مغزت بمیری  از دلتنگی کودکانه و ترس ناشیانه چشمها بمیری  یا از عجیب زندگی کردن یا از خیلی  فقدانهای تعریف نشده ....نام همه اشان یکیست.

در گرسنگی  دی ان آها یت ! می خزی...

 

 و اگر راه نجاتی باشد از گوشه چشمت که شبیه  چشم بیرنگ و بزرگ و بی حرف  ابو الهول دیده میشود 

از پنجره های روزنی کروموزومهای سبک....

به جهانی بی توضیح سر میخوری!

 

 از گرسنگی مردن کلیشه است اما دارد در تو اتفاق می افتد ! هر قدر هم که از تمامی کلیشه های کتابها و روزها دلزده باشی .... همانند تمامی این آدمها  که از صلح حرف میزنند اما میجنگند  ، در تو که میخواهی کلیشه هایت را برکنی و خودت باشی کلیشه در گرسنگی مردن اتفاق می افتد ... در گرسنگی بعضی چیزهای کوچک غیر زمینی  میمیری.پیراهن سفید نخی ات را میپوشی دوباره برگهای زیتون را دور موهای نا مرتبت میکاری   . خیلی هم  وحشتناک نیست  فقط هی گرسنه میشوی و جز هوا و آب دوست نداری چیزی بخوری گاهی  چند خط شعر و گاهی  پروانه یا شب پره یا برگی ....

به مرده هایی نگاه کن  که همیشه روی تاب های خالی زندگی میکنند.زندگی کردن همیشه روی یک تاب!یا  آنها که روی لبه پنجره ها ی چهار فصل می زیند.

 یا مرده هایی که میان خط زندگی و مرگ آواز میخوانند.

مرده هایی که با مسکن زنده میشوند!  مانند کروموزوم، نه ! چیزی درونی تر ...ممممم مانند قلب های کوچک دی ان آها یت با مسکن زنده شده باشی! آدم سرش گیج میرود   میدانم ... میترسی این بار شدید تر بمیری ،  دردناکتر از گرسنگی دستها و چشم ها و دلت  بمیری،  وحشیانه تر سقوط کنی اما باز هم ایستاده ای ، بند کفشها روی شانه ات  با ژست رفتن  اما محکم لای در ایستاده ای...

یک چیزی  یک نور کوچک دارد قندیلهای نابا وری ات را  ذوب میکند   ، باور کردن ... اینقدر دیر و اینقدر دشوار و رنج آور  اما اینکه کم کم بتوانی باور کنی  تلخی مسکنی که موقتن زنده ات کرده را گوارا میکند....

دوست دارم خدا یک بار موهایم را ببافد.با دستهای خیسی که تازه  از ته اقیانوس در آورده  ...

 

+ تاریخ شنبه یکم شهریور 1393 ساعت 12:34 نویسنده پرچین شاه محمدی |

+ تاریخ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ساعت 13:42 نویسنده پرچین شاه محمدی |