باران بنفش

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 19:12 توسط پرچین شاه محمدی|

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 19:10 توسط پرچین شاه محمدی|

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 18:55 توسط پرچین شاه محمدی|

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 18:47 توسط پرچین شاه محمدی|

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 1:59 توسط پرچین شاه محمدی|

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 1:21 توسط پرچین شاه محمدی|

زندگی و حیاتِ هر صاحبِ حیاتی عبارت است از هر لحظه نو به نو شدنِ حیات و زندگیِ او ، زندگی یعنی حرکت و جنبش ، سکون و بی حرکتی یعنی مرگ و نابودی.
-کارل گوستاو یونگ/ کتابِ خودِ ناشناخته
---------------------------------------------------
می دانید که جامعه متشکل از مجموعه ای از افراد است.حالا تصور کنید که جامعه از انبوهی از افرادی ساخته شده باشد که برایِ آنان شهامتِ تجدید حیات و نو شدنِ عقاید و افکار ممنوع ، تابو و یا بسیار هزینه بر باشد.چنین افرادی ترجیح می دهند به حیاتی امن ولی تاسف بار تن دهند اما هیچ گاه بیش از یک اندازۀ مشخصی از دایرۀ امنیت خارج نشوند. از آن سو تصور کنید جامعه متشکل از افرادی باشد که دیگر به تعبیرِ یونگ محتوایشان بیش از یک صفر باشد.افرادی که در ازدحامِ جمعیت ها خود را به فراموشی نسپرده اند و توانسته اند قدمی در جهتِ خود آگاهی بردارند.چنین افرادی می دانند نو شدن و حیاتِ دوباره هزینه بر است و مسئولانه حاضر هستند هزینه و رنجِ ناشی از آگاهی را تحمل کنند.رنجی شبیه به پوست انداختن.
 
جامعه ای که متشکل از چنین افرادِ فردیت یافته و آگاهی باشد دیگر مجموعه ای از صفر ها نیست .این جامعه خود حیاتی مجزا و بسیار معنا دار پیدا می کند و دیگر هرگز نمی تواند بی حرکت و بی جان باشد.پویایی و نو شدنِ مجدد و دائمی خصوصیتِ جامعه ای است افراد در آن به اهمیتِ رشدِ شخصی و فردیت آگاه شده شده اند.
 
اگر رکود و رخوت را در پیرامونِ خود احساس می کنید اگر باور دارید جامعۀ شما بویِ کهنگی و تعصب می دهد اگر خشکی عقاید و باورهایِ افراد در جامعه شما را می رنجاند بدانید که تنها وظیفۀ اصلیِ شما تجدیدِ حیات و نو به نو شدنِ خود است.به عنوانِ یک فرد ببینید سهمِ شما در این کهنگیِ جمعی چیست؟ ببینید کجا باید چیزی را در درونِ اصلاح کنید ببینید در باغِ جانتان چه چیزی باید هرس شود و یا کجا باید از خودی کهنه خداحافظی کنید و همچون پوسته ای فرسوده و بی جان آن را از اندامِ روان و جانتان جدا کنید.
 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 0:2 توسط پرچین شاه محمدی|


“The reason for evil in the world is that people are not able to tell their stories.”

 

 

یونگ

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 0:0 توسط پرچین شاه محمدی|

سریع ترین راهی که من برای در هم شکستن افراد می شناسم این است که دو مجموعه ارزشی «متضاد» به آنها بدهیم و این دقیقا همان کاری است که ما در فرهنگ امروزمان با اخلاقیات متضاد جمعه و شنبه مان میکنیم. [انسانها اغلب، تنها به قیمت سرکوب یک مجموعه ارزشی، می توانند به مجموعه دیگر متعهد بمانند.]

مذهب به ما آموخته که از مجموعۀ ارزش هایی پیروی کنیم که تقریبا به کلی در زندگی کاری و تجاری نادیده گرفته می شوند. پس مردم چه باید بکنند؟ و چطور باید به این ارزش های متضاد پای بند بمانند؟ در مقطعی از زندگی -معمولا در میانسالی- تنش خیلی حادتر می شود و این دو دیدگاه مخالف، برخورد جدید و متفاوتی می طلبد.

بیشتر اوقات ما دو دیدگاه مخالف را زندگی می کنیم و از قبول آن طفره می رویم. من باید سر کار بروم اما دلم نمیخواهد بروم؛ من همسایه ام را دوست ندارم اما باید با او خوشرفتاری کنم؛ من باید وزن کم کنم اما غذاهای پرچرب را خیلی دوست دارم؛ بودجه ام خیلی محدود است اما میخواهم خیلی چیزها بخرم...
اینها تناقض هایی هستند که باید با آنها مواجه شده و از آنها توهم زدایی کنیم، ما نمی توانیم صرفا یک طرف معادله را پاک کنیم. اگر ما این عناصر متناقض را بپذیریم و رنج تصادم آنها را با آگاهی کامل تاب بیاوریم، یعنی به تضاد خوش آمد گفته ایم. ظرفیت تحمل تضاد را داشتن، معیار سنجش قدرت روحی، معنوی و بهترین نشانۀ بلوغ است. 

[ما معمولا نمی توانیم به مدت طولانی، با هشیاری به «خواسته های دست نیافته مان»، زندگی کنیم. پذیرش اضداد، پذیرش رنجی ست که بزرگتر از ظرفیت «من»ِ (ایگو) ماست و این آسایشِ ایگو را به هم میزند. به همین علت قبل از اینکه روان ناخودآگاه، فرصت لازم برای ارائه راه حلِ مکاشفه گونۀ مسئله به ذهن خودآگاه مان را پیدا کند، ایگو بصورت خودکار و زیر سطح هشیاری ما رنج این تضاد را سرکوب میکند. گویی صبح که از خواب بیدار میشویم، صورت مسئله ای را که آزارمان میداد بخاطر نداریم اما طعم کرختی و بی حالیِ مُسَکنِ مکانیزم های دفاعیِ ایگو را مثل همیشه در پس زمینۀ هشیاری مان احساس می کنیم. ما همیشه بصورت نیمه هشیار می دانیم که «من» «خود»ـم نیستم و از مواجهه با رنج آن دوری میکنیم.]


رابرت جانسون/ کتاب "سایه ات را مالک شو"

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 23:57 توسط پرچین شاه محمدی|

درست همان طور که بچه هایِ کوچک تصور می کنند اگر با دستشان چشمشان را ببندند نامرئی می شوند، بسیاری از بزرگسالان هم تصور می کنند با نگاه نکردن به چیزهایی که در خودشان دوست ندارند می توانند از شرِ آن ها خلاص شوند.

دکتر باد هریس/خودخواهی مقدس

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 23:51 توسط پرچین شاه محمدی|

ماده هم به همان اندازه برایمان ناشناخته است که روح. ما هیچ چیز از این ها نمیدانیم و تنها همین اعتراف به نادانی، تعادل را به ما بازمی گرداند.

- کارل گوستاو یونگ

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 23:47 توسط پرچین شاه محمدی|

جون: «یه روزی، وقتی آخرین قطعه ماشینو درست کردم، میپرم توش و روشنش میکنم و تختِ گاز میرم تا برسم به آمریکای جنوبی.»
روی: «آره، "یه روزی"، این کلمهٔ خطرناکیه.»
جون: «خطرناک؟»
روی: «چون این دقیقاً یه کلمهٔ رمزه برای "هیچوقت".»

Knight And Day - 2010

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 16:30 توسط پرچین شاه محمدی|

 سکوتها  خط های تیره اند کم کم کلمات را از هم دور  میکنند  باران را از ابر    زمین را از ریشه  خورشید را از آسمان کم کم  خط های تیره کنار هم شکل های تازه تری میگیرند  دیگر فقط  یک یا چند خط تیره  نیستند  شکل خانه میشوند شکل صندلی یا ماشین یا اداره یا هر چیز دیگری ...ماهیت مستقل می یابند   از موجودات نا مرئی بی هویت  تبدیل میشوند به کالسکه های کدویی و تو را میتوانند ببرند  مهم نیست کجا  هرکجا که پایان سکوت باشد راهی که به یک آرامش مطلق  ختم بشود برای همین میگویم بگذار بخوابم  بگذار روحم ساکت تر بشود  ...سکوتها خط های تیره اند کم کم  پنجره هایی را که طوفان میبست به آرامی طور دیگری میبندند  کم کم اصلن پنجره ها را بی جان میکنند....کم کم کلمات را از هم دور میکنند  بچه آهو را از  بیشه ، بوسه را از مهربانی صورت ،دو تا دست مختلف را از یک جیب پاییزی ، نور را از چشمها ،من را از تو....

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 11:59 توسط پرچین شاه محمدی|

حکایت حرفها و آدمها حکایت تازه ای نیست اما از بس که انسانیت افق های گسترده دارد و حرفها تعابیر رنگ به رنگ  که نمیشود این کتاب را با آسانی بست.

گاهی وقتها یک کسی خیلی به تو نزدیک هست آنقدر که میتوانی پیشش آسوده باشی نگران تفسیرش از خودت و هیچ چیز دیگری نباشی  همیشه هست از دور اما مراقب   آدم های مثل تو را خوب میشناسد   .

یک وقت هایی هم یک چیزهایی میگوید  که تو اصلن نشنیده میگیری  یعنی این گوشت در میشود و آن گوشت دروازه  نه اینکه  گوینده آدم مهمی نباشد  نه اینکه تو ! توی مخاطب احساسات و افکار ش را نادیده بگیری  بلکه  بی هیچ دلیلی  این اتفاق می افتد  شاید از بس که ساده و بی شیله اینها را میگوید تو هم فقط گوش میکنی و میگذاری حرفهایش مثل هاگ  مثل قاصدک در فضا تاب بخورند ... مدتی که میگذرد  گاهی با خودت  می اندیشی به حرفهایش  که هر گز  نخواستی بهشان فکر کنی  گذاشتی مثل خودش آزاد و رها و شاد باشند با  وجود  آنهمه خلوص و دوستی و مهربانی اش ......و  پاسخی نمیابی.حکایتها ی ما آدمها  گاهی در هم گره های عجیبی می خورند  که تحلیلشان برای خودت عجیب است چه برسد به دیگران...

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 9:45 توسط پرچین شاه محمدی|

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 0:19 توسط پرچین شاه محمدی|

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 0:15 توسط پرچین شاه محمدی|

اگر خداوند خود را در جایی پنهان کرده باشد، [ آن جا ] قلب انسان است، زیرا آخرین جایی است که بشر به فکر جستجو در آن می افتد.((استن دیل))

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 0:7 توسط پرچین شاه محمدی|

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 0:4 توسط پرچین شاه محمدی|

 
 آزادی: یکی از آن واژه‌های ناخوشایندی است که بیشتر ارزش دارند تا معنا؛ 
واژه‌هایی که بیش از آنكه چیزی بگویند، مي سرايند! «
 


پ. والری، «نگاه‌هایی به جهانِ کنونی»، ۱۹۴۵
نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 23:39 توسط پرچین شاه محمدی|


اگر نتوانیم تنهاییمان را در آغوش کشیم، از دیگری به عنوان سپری در برابر انزوا سود خواهیم جست...!
▬▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
برگرفته از كتاب "وقتی نیچه گریست | اروین یالوم | مترجم: سپیده حبیب

نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 23:32 توسط پرچین شاه محمدی|


آخرين مطالب
» quel es tu?
» jai besoin a une lumier real
» passe
» toi
» elle
» صورت!
» اردکهای چندش آور و عقابها
» ....
» پارادوکس همیشه برنده خواهد بود .
» چه بد
Design By : Pars Skin