چه عصر های پاییزی پر تب و تابی!

+تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 15:45 نویسنده پرچین شاه محمدی |

+تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 11:2 نویسنده پرچین شاه محمدی |

 خدای من ! عجب بساطیه! یاهو هم شده پلیس! پسوردم رو از بس غیر ارادی زدم .،امروز که بهش فک کردم اشتباهی شد و یادم رفت کدومشه! کافیه یه بار دیگه اشتباه بزنم تا مثل آی دی قبلیم به دوزخ صفر  و یک واصل بشه!یکی نیست بهش بگه بی خیال ما یکی شو!من ایمیلمو لازم دارم!اونهمه لغت اونجا منتظر منن!

+تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 10:29 نویسنده پرچین شاه محمدی |

مرز میان سکوت عمیق و دپرشن شبیه مرز میان دریا و آسمان است....

+تاریخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 13:41 نویسنده پرچین شاه محمدی |

+تاریخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 13:38 نویسنده پرچین شاه محمدی |

 تما مت بشود چشم یا گوش یا دست یا قلب...آن گاه در این تمامیت تک اندامی از محصور مورچه ای زیستن و درست یک قدمی ات را دیدن رها میشوی، تلفیق ادراک این اندامها در یک جای کوچکی همچون مغز  اما با افق های دید گسترده اش تنها یک تصویر هولو گرافیکی است که با همه حدوثش لا جرم  است از به ورطه تخیل کشیده شدن و ایهام و گنگی...

بیندیش که تمام تو بشود زیستن در انسانهای دیگر ، تکه هایی باشی  که برای تک تکشان زندگی بخش باشی ...خنده دار میشود  آدمی که با قلب تو در سینه اش بتواند روزهای بیشتری زندگی کند  عشقت به زندگی میرود  میان رگهای خشکیده اش و به همه میگوید حس میکنم با این قلب جدید تمام رگهایم پراز پرنده های گم شده است...حالم خوب است اما غریبگی ای یافته ام  که در عشق می غلطد ... بعد بقیه  همان بقیه ای که هزاران سال قبل بودند و هزاران سال بعد نیز خواهند بود لحظه ای به حرفهایش که تازگیها عجیب شده  خواهند خندید و بعد کمر بندهایشان را محکم تر به زندگی خواهند بست  که در نشیبهای بی شمار و فرازهای اندکش سالم تر و محکم تر بمانند.

دیشب  تمام من پرنده بود.بالای همه خانه ها  و بامها ... تیر های چراغ برق و بشقابهای ماهواره ها  بالای ابرهای مه آلود و درختهای بلند ...باد به سینه ام میکوبید و بالهایم کوچک بودند اما با همان دو بال کوچک میتوانستم تا هر جا که دوست دارم بپرم  حتی توی خواب دیگر بی خیال کلاس پاراگلایدر شدم  فکر میکردم همیشه همینقدر میشود پرنده بود تا اینکه وقتی پاهای درازم را زیر پتو حس کردم  با سر خوردگی بیدار شدم و  دستم را خوابناک! کشیدم  پشت بازوهایم و  جای خالی بال و یک پوست نرم به جای تن پر از پر ... فهمیدم رویا دیده ام.... 

پرستو بودم و از خودم تا خودم  از خودم تا تو و از تو تا تو ... را هزار بار کوچ میکردم و جز این هیچ نمیدانستم و هیچ راهی بلد نبودم  حتی اگر میخواستم وانمود کنم که هزار راه دیگر میدانم.....کارهای نیمه تمامم را تمام میکردم سه تار شکسته ام را برداشتم رفتم  پیش استاد خوبم در هنر کده ابو عطای تبریز و او با همان  صبوری و پختگی همیشگی اش نت ها را برایم ردیف کرد  و من با همان پرنده گی ام شروع کردم به نواختن  .... کمی بعد تر  داشتم پیانو مینواختم و بعد تمام نوشته هایم را ردیف کرده بودم و ترجمه ها و شعر ها و حتی همینجا را  هر کدام یک دفتر مرتب ...روی نازک ترین شاخه ها مینشستم و تکانهای باد مرا به خنده وا میداشت تا ترس... پاییز زیبا تر بود زیرا  بویایی  باز گشته ام کمک میکرد تا بوی خاک ر از دانه و برنج پشت پنجره و آتش و برگ و تیر چراغ برق و عطر آدمها و لباسها را بهتر بفهمم...تمام من با همه کوچکی اش تمام !بود و تنها راه خلاصی ام نیز همین بود....چند تکه نبود ... مراقب نبود...فیلم نبود ...خسته بودم و تو رهگذر تمام کوچه ها بودی ...

با یک پالتوی بزرگ سیاه و یک کلاه که تا بالای ابروانت را پوشانده بود...دستهایت توی جیب بود و من داشتم خیز بر میداشتم که بلند ترین پرواز ها را تجربه کنم اما دستت را بلند کردی آوردی  بالا من بالاتر رفتم و دست تو دراز تر میشد و من با تعجب گفتم تو دست داری؟؟ تو هیات انسانی داری؟دستت کش می آمد  هر جا که پرواز میکردم  بعد دستت را انداختی دور تن کوچک  خسته ام و با خونسردی مرا توی جیبت گذاردی...من مثل بچه ای که به خانه رسیده باشد همانجا خوابیدم... در جیب نرم کرکی یک پالتوی بزرگ هزار ساله و تو راه میرفتی...

+تاریخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 9:53 نویسنده پرچین شاه محمدی |

 شک ندارم دیوانه تر شده ام.تمام امروز را در جنگل بودم.حتی وقتی داشتم  ساعتهای متمادی میان کلمات و شاگردهایم تدریس میکردم  بوی آتش وبرگهای خزان زده سر به هوا ترم میکرد پرنده ها میان موهایم تخم گذاشته بودند ... وقتی داشتم لپ تاپم را گرد گیری میکردم و همه درایوهای تا بنا گوش سرخ شده دی و ای  را داشتم مثل خودم  خالی میکردم.و انبوه عکسهایی که از فرط نگاه کردنشان کم کم داشتند رنگ میباختند و موسیقی هایی که  هر کدام من را یاد انواع آشفتگی هایم از متوسط تا فوق دشوار و لب مرزی می انداختند ...باز هم توی جنگل بودم.با یک شال کاموایی بزرگ و یک بلوز یقه اسکی که چانه ام را هم فرو میکردم در گرمای گردنش و آنقدر واقعی بود که ظهر بعد از مدتها احساس گرسنگی شدید کردم و دو بشقاب!!! غذا خوردم بدون آنکه از ریخت و قیافه غذا نیهیلیست بشوم .شک ندارم .

+تاریخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 21:52 نویسنده پرچین شاه محمدی |

 مرده ها زندگی عجیبی دارند...باید یک نوع خاصی از مردگی باشد که تنها در خواب ها یا دلتنگی های آنانی که دوستشان میداشته اند رنگ زندگی میگیرد...تلفیقی از مرگ و زندگی ...فلسفه ای که چاشنی اش از شعرهای ذوب شده و اشک های سرد شده ساخته میشود...آدم که یک مدت طولانی  خیلی طولانی  هچ لذتی را تجربه نکرده باشد یعنی نخواسته باشد که تجربه کند شباهت پیدا میکند به یک فیلسوف مرده یا یک شاعر تازه از گور در آمده فوتش که کنی میشکند....اگر مرده ها نتوانند روی قبر هایشان دراز بکشند سوت بزنند  اگر نتوانند از پنجره های بخار گرفته به آشپزخانه های پر از رنگ و عشق وگرمای خانه ها سرک بکشند دیگر چگونه میتوانند آن نوع خاص از بودنشان را تحمل کنند...حتمن لذتهایی هست  لذتهایی که گاهی دوست دارند با همه وجود مرده اشان تجربه کنند...مگر آدم چقدر زنده می ماند! یا وقتی که مرد چقدر میتواند خاطراتش را هی مرور کند باید یک تکانی به خودش بدهد.زیبا ترین و رنگی ترین  لحظه های پاییز را با عمیق ترین حواسش تجربه کند ...برود میان یک جنگل تاریک شده از هوای نیمه ابری و برگهای بزرگ رنگ غروب  و آتش بزرگی روشن کند  و از شدت دود سر درد بگیرد و تمام لباسهایش بوی آتش بگیرد و یک لیوان بزرگ چای داغ بنوشد و از شدت عشق یا چیزی در همان مایه ها از چندش زایی لحظات خزعبل !بگریزد....

+تاریخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 14:42 نویسنده پرچین شاه محمدی |

پی نوشت: استادی میگفت که درروز آخر یا قیامت  انگار که هر روح بار کدی دارد اصلن خودش یک بار کد هست  که میشود از روی آن او را بهتر دید و پردازش کرد.

+تاریخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 14:9 نویسنده پرچین شاه محمدی |

+تاریخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 14:6 نویسنده پرچین شاه محمدی |

 شاید چون پاییز است صدای زنی که در اعماق اقیانوس آرام سوپرانو میخواند هنوز قطع نشده است....

شاید چون درهای کلیسا را نبسته اند  هنوز صدایش میرسد....شاید برای همین است  که از رنگهای پریشان یک تابلوی نقاشی اکسپرسیونیستی میچکد میریزد در دستان هنرمند ی که مسخر سوررئالیسم جادویی منقرض شده است و بعد هم  اسمش در میان لیست آبستره ها به صف می ایستد...

.شاید برای همین است که یک تیغ یدکی میگذارد لای موهایش که اگر خواست یک هیجان شدید تر از مرگ را تجربه کند وقت را تلف نکند و در عین حال از رگهای نازکش پیچک های گنگ  پاییزی بالا میروند....شاید چون پاییز است در یک آن از سه طرف دروازه های جهانهایی تازه تری به رویش گشاده میشوند و او برای کارگری که دارد آسمان پنجره اش را با ساختن دیوار آجری بلند  میگیرد دست تکان میدهد..

شاید چون پاییز است و آفتاب سر خورده در سراشیبی ترین بخش گستره آسمان این اتفاقها می افتند و تو هرشب مینشینی گوشه خوابم و میگویی بیدار شو!بیدار شو...

شاید چون پاییز است....

+تاریخ شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 14:18 نویسنده پرچین شاه محمدی |

+تاریخ شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 10:14 نویسنده پرچین شاه محمدی |

 وقتی نامی غیر قابل تفسیر بر لبانم جاری میشود  تو را زمزمه میکنم و در سر تو را دارم. نمادهایی آشنا را در قلبم به آغوش میکشم  که هیچ کدام تو نیستی.

آن گاه تنها تو میدانی که تسلیم تو هستم و در برابرت تعظیم میکنم.

عبادت کنند گان همیشه با زبان پرستش تصویر های ضعیفی از رویای عامیانه می آورند و در عبادتی کهخود فریبی است .

با کلامی نو به افکار نا آرام خود اشاره میکنند  مگر این که تو از روی بخشندگی فریبنده ات  نشانه ها  و اهداف عادی ما را فراتر از  این برهوت ببری. 

و اگر آنها را به حال خود رها کنی  همه بت پرستند  گریه هایی نشنیده برای بت های ناشنوا..............

معبودا  حس ظاهری ما را به شمار نیاور... پروردگارا ! به عظمتت به سخنی نا گفتنی قسم  استعاره ضعیف مارا تعبیر کن.....

 

سی اس لوییس:از اساتید دانشگاه آکفورد . دین شناس با عقاید  متفاوت.

+تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 9:38 نویسنده پرچین شاه محمدی |

  گاهی آدم اینطور میشود. اشتهایش به صفر میرسد .عقل نداشته اش کمتر میشود.ساعتهای متوالی نه! چیزی بیش از متوالی میرود میان خطوط این کتابها  و هر چیزی  که او را به رئالیسم پیوند دهد بر آشفته اش میکند. فکر میکنم  از همه مخدر های دیگر قوی تر باشد  فقط کمی چشمهایم میسوزند و سنون فقراتم دارد به شکل رقت انگیزی عادت میکند به خم نشستن یک رنگین کمان  کلسیمی که باران هم که تمام شده اما هنوز نرفته ...پمپاژ پر فشار ذهن بیمار آنگونه که در خواب هم ادامه دارد وساعتها با سرعت بی رحمانه ای از جنسی آشنا میگذرند.

صبح با پریشانی بر میخیزی و موهایت را  بالای سرت مثل دم اسب میبندی که خلاص باشی از احساس ساقه ها دور سرت و بعد چند تایی از این کتابهای مهربان وفادارت را بر میداری ورق میزنی  گم شده ها را توی نت  جستجو میکنی به گوشی پاسخ نمیدهی ... گرسنگی که به تهوع رسید یک تکه بیسکوئیت با چای تلخ .... و انگشتهای دراز و ناخن های یکی بلند یکی خورده شده و تراشیدن یک عالمه مداد و بو کردن  فنجان چایی و دنبال کردن چند تا بحث هولو گرافیکی که هیچ هیچ هیچ ربطی  به  رشته تحصیلی و کار و زندگی و اطرافیان تو ندارد و ....نت برداری خنده دارت با جدیت یک دانشجوی شب امتحانی کم کم ذهنت کرخت میشود و بعد اندکی حس رهایی مثل آب باریکه روشن فرو میریزد از داغ ترین جای مغزت از اتصالات مویرگها و بر همکنش های میان انگشتهای جسم های سلولی و تبادل سدیم و پتاسیم و ...بعد از یک گوشه از پیشانی ات با درد دهان باز میکند و میچکد روی صورتت ...از گوشه ابرو و گود رفتگی چشمها و سرسره بینی و نیمکتهای لبها ...بعد همانجا مینشیند و من شوری اش را مز مزه میکنم  و یک قلپ دیگر از چای سرد شده ام را مینوشم.باز سرم را فرو میکنم لای یکی از این کتابها و یک پک دیگر از مخدرم را  تا ببینم لحظه های بعدی چه میشود...

+تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 9:32 نویسنده پرچین شاه محمدی |

نظریه ای وجود دارد  که میگوید اگر کسی دلیل دقیق دنیا ووجود خود را کشف کند  بی فاصله نا پدید خواهد شد و با چیزی حتی عجیب تر و غریب تر و غیر قابل توصیف تر جایگزین میشود . نظریه دیگری نیز میگوید که... همیشه چنین چیزی رخ داده است...

داگلاس آدامز

+تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 9:3 نویسنده پرچین شاه محمدی |

+تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 8:35 نویسنده پرچین شاه محمدی |

+تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 8:35 نویسنده پرچین شاه محمدی |

 

 زیبایی از یک جای دیگری آمده بود شاید......مثل مهی که تمام گوشه ها و زوایایش را میپوشاند ...این انگشتها همانند ولی آنهمه زیبایی و خلوص چگونه دارد به جنس دیگری مبدل میشود؟...آنهمه زیبایی بی شک از دنیایی دیگر به عاریت گرفته شده بود...

+تاریخ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 23:46 نویسنده پرچین شاه محمدی |

+تاریخ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 9:30 نویسنده پرچین شاه محمدی |

 

نشسته بود روی نیمکت خیلی قدیمی حیاط دانشکده. زیر درختهایی که به گفته پدر بالای شصت سال عمر )داشتند .آن روزها  نوشتن یک عادت دلچسب بود  یک مونس شیرین اما گاه به گاه .افتاده بود د ر یک سکوت غریبی که هنوز هم نمیداند از کجا رسیده بود.ولی خواندن  میتوانست سرشارش کند به هیجانی راستین واداردش. هیجان و شعفی که این روزها تشنه اش هست.اشتیاقی ...زائد اولوصف باید بکار ببرم اما خیلی پرطمطراق است ...مممم اشتیاقی که ...اشتیاقی ...اشتیاقی...خون رو! یعنی اشتیاقی که در رگهای سردش برود و همچون یک انژکسیون روحی بعد از چند دقیقه تمام آن حس به شدت زندگی کردن را دوباره در او بیدار کند....آنجا همه چیز زیبا بود حتی مرگ کتابدار مهربانی که دست نداشت...آدمی که بدون دست زندگی کند خیلی سخت است اما مردن بدون دست خیلی غمبار تر ... غم زیاد اما زیبا ...علی میگوید من گذاشتمش توی خاک! بعد تعجب میکنم از اینکه  چطور بعد سالها ( باید از کلمه تمسخر آمیز دست سرنوشت!!استفاده کنم..)دست سرنوشت علی و شیوا  را آورده اینجا. اینجا نزدیک  و کتابدار حتمن دو تا دست جدید در آورده...

هر چند بدون دو تا دست هم آرام بود و خوش حال! خدای من ! خوشحال! چه کلمه مفتضحانه ای! برای چنین مقامی که در روح حس میشود! چرا امروز این اتو مات نویسی رسوخ میکند به ریشه کلمات و همانطور که صبح با قاشق خاک گلدانهایم را بیل میزدم که اگر لابه ای از من رویشان مانده از روی خاک سفت شده اشان بپرد و نفس بکشند ،بیل میزند ذهنیت از آندره ژئیدیسم و لامارتینیسم به گند کشیده شده ام را کلک تمام کلماتی که تکلیفشان با خودشان و من و جهان و آه دم ها! مشخص شده را میکند.

 کمی بعد تر نشسته است توی ماشین.زیر درخت توی یکی از کوچه  پس کوچه های قدیمی شهر .چند اتفاق را میبیند که در آینده نزدیک اند. مثل یک تماشاچی خسته و خواب آلود که دارد تخمه میخورد و سرنوشت فیلم برایش هیچ اهمیتی ندارد... اما باز نشانش میدهند  میگوید میخواهم بخوابم صدای موسیقی را بلند میکند نمیخواهد از متا و سورئال و فرا و ورا و روح و غیره چیزی اضافه شود ... دیگر باورشان نمیکند.اما رهایش نمیکنند  پرده را به فراخی درخت تا آنسوی خیابان  گسترده اند... به خاطرش میرسد این  چندمین بار است که اینجا زیر این درخت چیزهایی را میفهمد که هنوز زمان اشان نرسیده ...چه خوب برای آدمی که هیچ دیر و مسجد و کلیسایی ندارد گاهی گوشه ای از یک کوچه قدیمی با آغوش دنج یک درخت پیر میتواند  ایستگاه آرامش روح باشد...  فقط نگاه میکند .....پلکهایش سنگین شده اند خواب درست مثل یک شهوت غیر قابل کنترل پلکهایش را اغوا میکند و دو تا پلک سنگین با صدا می افتند روی گونه های لاغرش....

باران و هوای ابری میتواند برای  همه آنهایی که مینویسند یک پنجره باشد یکی از همان پاراگلایدرها یا اسبهایی که دوستشان داشتم   اما برای این آدمی که اینجا نوشتمش تنها سنگینی رمان بزرگیست که خود نویسنده را  غرق میکند ... قصه کهنه ای که انگشتهای نویسنده اش را خرد میکند ...

میخواهد در زیبایی فنا پذیر این پاییز بارانی غرق شود ...

+تاریخ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 8:36 نویسنده پرچین شاه محمدی |